پیش گفتار

این اثر و نوشتار مقاله ای است که به بررسی دین در نظریه های روابط بین الملل می پردازد و قصد آن دارد که چارچوبی نو از رویکردها یبین الملل ارائه داده و تفسیری نوین از پارادایم های سنتی به دست دهد. آنچه که مسلم است روابط بین الملل از قرن هفدهم به بعد ماهیتی غیردینی به خود گرفته و تاکنون نیز به همین منوال به شدت و ضعف های مختلف ادامه داده است. رویکردهای نظری این رشته مطالعاتی کمتر به مقوله دین توجه داشته و در مواردی هم که توجهی نشان داده اکثر نوشته های معاصر در مورد دین و سیاست بین الملل، رویداد محور، مطالعات منطقه ای بوده، مقایسه ای و یا به سیاست داخلی بسنده کرده است. در این نوشتار گزارهای اصلی 3 مباحث عمده یعنی، واقع گرایی، لیبرالیسم و سازه انگاری به این موضوع (یعنی دین) نپرداخته و روابط بین الملل را بر این اساس مفهوم سازی نکرده در نظر گرفتن مقوله دین در نظریه های روابط بین الملل نباید صرفا به صورت متغیری بر متغیرهای دیگر تلقی شود. بلکه باید دید که چگونه دین به فرضیه های جدید و مفهوم سازی های نوین برای تبیین صلح، تعاونی، همکاری، رقابت، اتخاذ و ائتلاف منافع ملی می انجامد. 

با وجود آن که در دین نظریه های روابط بین الملل به ندرت و اغلب با تفسیری منطبق مورد توجه قرار گرفته است، ولی می توان از چنین متغیر عمده ای در دوران معاصر در چارچوب رویکردهای خرد باورانه و نیز نظریه های انتقادی برای توضیح و تبیین الگوهای رفتار بهره گرفت.

با وارد کردن دین در مطالبات بین الملل نه تنها می توان به فهم بهتر مشکلات موجود در جهان معاصر کمک کرد بلکه قادر خواهیم بو تا درک عمیق تری به مفاهیم عمده بین المللی داشته باشیم.

گروهی بر این باور هستند که علت اصلی تجزیه حیات دینی در سیاست بین الملل، شکست دولت های سکولار و جوامع توسعه نیافته در پاسخگویی به نیازهای فزاینده مردم برای مشارکت سیاسی و برخوردای از ساختارهایی که درآمد سیاسی بوده است، در این راستا عملاً دین به صورت بیرقی برای تجمیع و فصل بندی جنبش های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی بر احتراز درآمد است تا بدین طریق توده مردم بتوانند در لوای آن به خواسته های خود نایل آیند.

نویسنده این اثر اعتقاد دارد علمای روابط بین الملل باید مطالعه دین را به عنوان فرصتی جهت گسترش رهیافت های بین المللی و انتقادی تلقی کرد و با گنجاندن دین در تئوری های روابط بین الملل به نحو واقع بینانه تری به جهان و سیاست و دین بپردازند. 

ماجرای 11 سپتامبر شروعی بر دین

پس از حوادث 7 سپتامبر 2001 بود که دین به موضوع اصلی بحث ها پیرامون سیاست بین الملل شد بعد از برجسته شدن دین بعد از ماجرای 11 سپتامبر در کشورهای دیگر ترکه ها و ترکش های تبدیل این حادثه شروع شد. یعنی بحث های مربوط به دین و خشونت های دینی به طور گسترده ای در سطح جهان انتشار پیدا کرد و جهان موضوع اول خود را به دین اختصاص داد و کشورها با دین ها و مذهب ها دچار چالش جدیدی شدند، گرچه آن چالش ها قبل از آن ماجرا نیز نیز وجود داشت اما بعد از این ماجرا بود که عمق چالش ها گسترش پیدا کرد و دامنه دار شده به طوری که بحث مهمی را در سطح بین الملل با خود به همراه آورد. 

چنان که در پیش گفتار نیز یادآور شدیم در متون اصلی نظریه های در ستون اصلی نظریه های روابط بین الملل به ندرت به بحث مهم و اساسی دین پرداخته می شد و بیشتر نوشته های معاصر درباره دین از علما و دانشمندان روابط بین الملل درباره دین و سیاست بین الملل اغلب رویداد محور و محدود به مرزهای جغرافیایی بود. 

اما چرا اینگونه بود و دین آنقدر دور افتاده شده بود را می توان مسببش را دانشمندان روابط بین الملل نام برد که گنجاندن دین را در چارچوب های مفهومی و هنجاری خودشان اشتباه و غیر ممکن می دانستند و یا کاری مشکل. آنها می گفتند و اعتقاد داشتند در کار علمی نمی توان رجوع به گزاره هایی کرد که اساس علمی و آکادمیک درخود ندارند و علم اصیل را دچار اشتباه و در واقع تناقض آمیز علم را نشان می دهند و پرداختن به گزاره های دینی را پرداختن به خوی نیاکان می دانستند. 

اما باید مطرح کرد که دین را نمی توان نادیده گرفت و از آن چشم پوشید چرا که دین یکی از نیروهای اساسی جهان اجتماعی هست و متغیری حذف شده نیست. اغلب ادیان از مرزهای دولتی بیرون می روند و توانایی ویژه ای برای ایجاد یک تغییر سیستمی در خود دارند. 

دین نمادی هست که به نهادهای دیگر تاثیر می گذارد. پیروان دین از دین انگیزه می گیرند و دین بر آنها نفوذ دارد. 

چنان چه دانیل فیلپوت و تیموشی شاه معتقدند دین قبل از دولت ها بودند و استخوان دارند از دولت ها هستند، بنابراین نادیده گرفتن دین کاری اشتباه و عبث هست. 

دین آری یا نه

بنابراین می توان ادعا کردکه ادیان قدرت بسیاری دارند و به دلیل این که در تمام شئون زندگی افراد وجود دارند می توان دین را عاملی اساسی برای پرداختن به سیاست و امور سیاسی پنداشت یعنی به طور حتم جهان سیاسی امروز ما به نوعی متاثر از دین و ارزش های دینی خواهد بود و گریزی از آن نخواهد داشت. چرا که دین وامدار از قدرتی به نام مردم است و مردم خود قدرتی ویژه هستند.

پس از قدرت نمایی دین هم چه در دوران قدیم که خود دین حکومت می کرد و چه در دوران جدید نمی توان چشم پوشی کرد و امروز کسی منکر نقش دین در عرصه جهان و روابط بین الملل نیست. 

چنان چه که نظریه پرداز معروف جناب آقای ساموئل هانیگتون با نظریه در برخورد تمدن ها تلاش بسیار جدی و مهمی کرد که دین را به عنوان مقوله ای محوری برای فهم روابط بین الملل بیان کند و عنوان دارد که در واقع همین شکاف تمدن ها به دلیل احتراق دینی و مذهبی هست و همین اختلاف دینی و مذهبی هست که خطوط اصلی تنش ها در عرصه روابط بین الملل و در آینده محقق می کند. 

البته در جناح رقیب و مخالف دین بحث های گسترده ای مبنی بر عدم دخالت دین در عرصه جهان و امور روابط بین الملل و سیاست جهانی وجود دارد بحث های دنباله دار و مهمی که خود حائز اهمیت می باشد. 

هستند کسی که به دین به طور آشکار و بی پروا تاخته اند و دین را نقدهای اساسی کرده اند. می توان به واقع گرایانی اشاره کرد که بر آیین باور هستند دین متغییری و ریاکارانه است و در اصل حاشیه ای نامرتبط با سیاست هست که سیاست با آن سر و کار دارد.

از نظر آن ها رویکرد مبتنی بر بی اعتنایی که دین دارد جای او را در سیاست دچار شبه می کند. 

این گونه از نظر واقع گرایان برداشت می شود که آنها اعتقاد بر این دارند که دین در نمود حرف چندانی در مورد سیاست و چیدمان سیاسی ندارد، بنابراین پرداختن به آن نه تنها مناسب نیست بلکه اشتباه هم می باشد.

حال این نگاه چه میزان می تواند درست باشد در مباحث بعدی دنبال خواهیم کرد و نقدی بر آنها می رویم. 

 

 

ایرادهای ورود دین به حوزه روابط بین الملل

چنان چه در قبل گذشت بیان داشتیم که دین چه جایگاه مهم و محوری را در سطح جهان دارد و از نفوذ دین سخن به میان آوریم و بیان داشتیم که دین دارای پایگاه قدرت در بین مردم حتی قبل از دولت ها بوده و عنوان کردیم که چرا باید دین را در متون روابط بین الملل وارد کنیم. اما در این بین برای دین که قصد ورود به عرصه روابط بین الملل و سیاست. جهانی را دارد. 2 ایراد مطرح می شود. ایراد اول آن که از سوی علمای علم روابط بین الملل مطرح است این است که اگر دین را بخواهیم در چارچوب نظریه ها بگنجانیم ممکن است آن نظریه ها تا اندازه ای سطحی شوند که ممکن است آن نظریه از ماهیت اصلی خود تهی شود. و ایراد دوم که مطرح است بیان می دارد نظریه های ناب روندهای بین المللی را به خوبی تبیین می کنند ولی با به کارگیری دین به گونه ای که با فرضیه اصلی شان متناقص است ناخالص می شوند. 

ما در قبل بیان کردیم که بازگشت دین به بحث های کلان و مهم جهان و روابط بین الملل با خشونت همراه بود و از آن جا که نظریه روابط بین الملل مانند حوزه روابط بین الملل از همان آغاز قرن هفدهم سکولار بوده چیزی برای بازگشت دین و تبعات آن در خود ندارد. از طرفی عملکرد خوب سکولاریسم در طول این 3 قرن باعث شد که سکولاریسم با جدیت بیشتری دنبال شود و به کار خود بهتر رسیدگی کنند.

در مدح عملکرد سکولاریسم که توانسته به خوبی پیش برد و جایگاه خود را ثبت کند حرفی نیست اما پیتر بگرود در مجله نییورک تایمز حرف جالبی را مطرح می کند که کمی بوی افراط می دهد او می گوید در قرن 21 افراد مذهبی که احتمالا در گروه های کوچک ظهور شده اند گرد هم می آیند تا در مقابل فرهنگ سکولاریسمی جهان گستر مقاومت کنند. اگر به این نقل قول و گفته آقای بگرود دقت شود، در مییابیم که آقای بگرود بر این گمان است که سکولاریسم جهان را در سیطره خود در آورده است و دین و اصحاب مذهب و دین جایگاه خود را از دست داده اند و مشغول زدنِ دست و پاهای آخر خود می باشند که البته در جواب ایشان باید گفت بنابر آنچه که ما در جهان می یبنیم و آنچه که آمارها بیان می دارد حوزه نفوذ دین بیشتر شده است و دین در حال قدرت گرفتن می باشد، بنابراین نمی توان چنین ادعایی را قبول کرد. 

ما در نوشته های قبلی خود خود از سکولاریسم سخن به میان آوردیم و در مورد آن مطلب نوشتیم، اما این سکولاریسمی که ما از آن صحبت می کنیم چیست؟ و چه تعاریفی را می توان برای آن نوشت. خوب سکولاریسم را می توان یک مکتب دانست که از دل این مکتب انشعاب های گوناگونی تولید شد، تعریفی که از سکولاریسم در قرن هفدهم بود را باتعریفی که امروز در مورد آن می شود را نمی توان دقیقا یکسان دانست و نمی توان برای آن تعریف تک و ویژه ای بیان کرد، اما اگر مفهومی مشترک از آن را بیان کنیم را می توان قدسی زدایی نام برد که سعی بر آن دارد تمام چیزهای قدسی را از خود دور کند و با رویکردی اثباتی جهان را ببیند، اما امروزه سکولاریسیم چگونه تعریف می شود و یا چگونه تفسیر می شود و چه کسانی از آن تعریف ارائه می دهند را قصد نداریم به طور کلی به آن بپردازیم. 

 

غرب و دین

دین، سیاست و قدرت این 3 مفهوم گاه با هم جمع شدند و گاه جداگانه رفیق و گاه رقیب، دین که در گذشته دارای نفوذ و جایگاه بالایی بود هم سیاست را جهت دهی می کرد و هم قدرت در اختیارش بود. اما رفته رفته از نفوذش کاسته شد و دیگر نتوانست نقش پر رنگ خود را مانند سابق ایفا کند.

اما در صدد آن نیستم که بخواهم داستان این ماجرا را توضیح دهم به هر حال هر چه بود این اتفاق افتاد و دین رو به افول نماد، اما دین کم کم بر قدرت خو افزود و سعی بر آن کرد که دوباره دامنه قدرت خود را افزایش دهد و ارکان قدرت را به چنگ آورد. 

اما شاید بتوان گفت که این فعالیت های دین چندان توفیقی برایش نداشت. اما معاهده وستفالیا را شاید بتوان یک نقطه عطفی برای دین دانست، معاهده ای که برای دین جایگاهی را مشخص کرده و شاید این معاهده را بتوان شروعی جدید بر روی ورود مجدد دین به عرصه سیاست و دنیای عصر جدید دانست. 

سکولاریسم ریشه اش را می توان در نظریه های روابط بین الملل اواخر قرن پانزدهم و اواخر قرن هجدهم که نظام دولت های ملی شکل داده بود دانست. در دورانی که فلاسفه سیاسی پایه گذاری واقع گرایی و لیبرالیسم را به شکلی استوار پی ریزی می کردند. اما در اصل باید بیان کرد که غرب از اواخر قرن هجدهم تا اواخر قرن بیستم سکولاریسم سیاسی را در نظریه و عمل پیش گرفت که نتیجه آن را می توان سیطره بی چون و چرای آن بر دین دانست. سیطره ای که را آن دین تحت کنترل شدید در آمد.

این دوران را می توان افول دین دانست، اولی که در آن دین پایگاه قدرت و نفوذ خود را به شدت از دست داد اصحاب سکولاریسم بسیار تاختند و اصحاب دین بسیار عقب ماندند. 

یعنی کار به جایی رسید که دین و کلیسا علنا دشمن قلمداد می شد و روسو و طرفدارانش این نظر را داشتند. روسو مسیحیت را دشمن آزادی معرفی کرده اگر چه نهادهایی دین و کلیسا نیز در طول این مدت بیکار نبودند و آنها نیز به شدت تبلیغ می کردند، اما اوضاع کلیسا وخیم تر از آن بود که بخواهد در برابر سکولاریسم مقاومت کند. این دوران را می توان اوج نزاع و درگیری بین دین و سکولاریسم یا اصحاب دین و اصحاب سکولارها نامید. نزاع هایی که در کشورهای مختلف با شدت و ضعف دنبال شد و گویا کشورهای دیگر نیز متاثر از این جریان دچار هرج و مرج های شدیدی بودند. 

در حوصله این نوشته نیست که بخواهیم داستان ماجراهای طول و دراز درگیری و اتفاقات بین دین و سکولاریسم را که در نقاط جهان اتفاق می افتاد را بیان کنیم. اما در توضیحی کلی باید عنوان کرد که قرن هجدهم تا قرن بیستم اوضاع جهان تحت تاثیر درگیری های دین و سکولاریسم بوده است. 

 

سکولاریسم یهود مسیحیت

از اواخر قرن هفدهم و اواخر قرن بیستم که توضیح دادیم در این دوران اوج درگیری دین و سکولاریسم بود و البته دوران قدرت گیری سکولاریسم. سکولاریسمی که هدفش قطع کردن ریشه دین بود. اما شاید سکولاریسم خیلی خوب پیش می رفت اما نباید از فعالیت های دین نیز غافل شد. اصحاب دین که متوجه اوضاع نابسامان خود شده بودند، تمام توان و تلاش خود را برای جلوگیری از امحلال و نابودی خود کردند که کم کم تلاش های دین نیز داشت به ثمره می رسید.

اصحاب دین با فعالیت های گسترده خود و صد البته با استفاده از پیروان بی شمار خود توانست از خطر نابودی و از بین رفتن جلوگیری کنند. یعنی دین توانست تقریبا جایگاه از دست رفته خودش را باز پس بگیرند.

اما بعد از تمام این درگیری ها و کشمکش های طولانی و آسیب زا بود که دو طرف به این نتیجه رسیدند که گویا نمی تواند به طور کلی یکدیگر را حذف کنند و حقوق یکدیگر را نادیده بگیرند. بنابراین بعد از مدت ها کشمکش درگیری های بی نیتجه سعی بر آن کردند که یکدیگر را به رسمیت بشناسند و برای یکدیگر یک گفتمان منطقی را به وجود بیاورند. 

بنابراین در این شکل گیری گفتمان منطقی بود که اصحاب لائیسم که مخالف جدی دین بودند به انزوا کشیده شدند. اصحاب لائیسم از جمله کسانی بودند که بسیار افراطی سعی بر آن داشتند که تمام شئون و ابعاد دین را از میان برداند و در انجام این کار از هیچ تلاشی فرو گذاری نمی کردند. 

اما چنان چه گفتیم رویکرد جدید دین و سیاست تعامل بود رویکردی که اسمش را سکولاریسم یهود مسیحی نامیدند و این رویکرد کم کم توانست قدرت را به دست بگیرد و تبدیل به نگاه غالب در سطح جهان شود. نگاه امروز به دین در جهان دو نگاه می باشد. نگاه اصحاب لائیسم که همان نفی دین هست و نگاه اصحاب سکولار یهود مسیحیت که دین را به عنوان یک منبع و یک اصل می پذیرد. که البته نگاه غالب در جان هم امروزه همین نگاه سکولار یهود مسیحیت می باشد.

اما این که نگاه سکولار یهود مسیحیت از کجا سرچشمه گرفته است و خود را وامدار چه کسی و یا چه کسانی می داند باید عنوان کرد که جناب آقای کانت را طلایه دار رویکرد سکولار یهود مسیحیت می دانند. اندیشه ها و افکار کانت بسیار نزدیک و هماهنگ با رویکرد سکولار یهود مسیحیت می باشد و کانت در واقع بنیان های این رویکرد را بنا نهاده است. 

اما این پایان کار نبود و در سالهای 1917 تا 1967 بود که دوباره سکولاریسم سیاسی که این بار فراتر از مرزهای غرب پاگذاشته بود و توانسته در میان دولت های غیر غربی محبوبیت زیادی به دست آورد زمینه ساز درگیری های مجدد دین و سکولار باشیم اینبار بیرون از غرب. اوضاع آنقدر دشوار و پیچیده بود که حتی دولت هایی خواستند با استفاده از تجهیزات نظامی دین را از بین ببرند. سکولاریسم افراطی که از سال 1917 سال پرمشغله ای برای آن دسته از حکومت هایی بود که از خداوند رویگردان بودند و در کشورهای نظیر مکزیک کلیسا رفتن جرم بود و اوضاع در کشورهای دیگر خیلی بهتر از مکزیک نبود. 

در این دوران بود که سکولاریم افراطی داشت به شدت بر علیه دین پیش می رفت. امّا این رویکرد افراطی خیلی نتوانست دوام بیاورد چرا که مردم دین مدار و پیروان دین و اصحاب دین آنقدر پر تعداد و نیرومند بودند که به همین راحتی پا پس بکشد. پس این رویکرد هم در سال 1967 پایان یافت و دوباره همان نگاه سکولاریسم یهود مسیحیت توانست جایگزین این نوع رویکرد شود. بعد از 1967 شاهد آن بودیم که دانشمندانی نظیر ژان لاکتور عنوان کرد که دین اقتدار سیاسی را تقویت می کند و می توان از آن بهره برد. خلاصه پس از تمجیدهای دانشمندانی نظیر لاکتر بود که دین توانست یک وجه مثبت به خود بگیرد و پس از آن بود که سعی بر آن شد که از دین بهره بری راجب اهداف خود پیش بگیرند و مورد استفاده قرار دهند.

جهان مذهبی یا سکولار

همان طور که توضیح دادیم 2 دیدگاه اساسی مقابل دین وجود داشت. دیدگاه لائیسم، دیدگاه سکولاریسم. دیدگاه لائیسم که تمام سعی و مبنایش حذف دین بود و بر آن بود که دین و ارزش های دینی را نادیده بگیرد و مانعی برای ورود دین به عرصه سیاست بود. به عنوان مثال هادوی کاکس در کتاب شهر سکولارش می گوید. وفاداری به مفاهیم متافیزیکی و مذهبی مسیحیت به این امید که روزی دین یا متافیزیک دوباره باز خواهد گشت، فایده ای نخواهد داشت. آنها برای همیشه در حال ناپدید شدن هستند و این یعنی آن که ما می توانیم رها شویم و خودمان را در فضای جدید شهر سکولار غوطه و سازیم . لائیسم در کشورهایی مانند فرانسه، شوروی سابق، ترکیه و چین تاثیر گذار بود و دارای پایگاه های قدرت می بود. 

اصحاب لائیسم اعتقاد دارند که اخلاق سیاسی هیچ ربطی به دین ندارد و استخراج شده از افکار ما هستند و نه دین، بنابراین اخلاق را نباید در دین جستجو کرد. این بود خلاصه ای از اصحاب لائیسم، اما دیدگاه دوم سکولاریسم که سکولاریسم یهود مسیحیت مد نظرمان می باشد. که در ابتدا اواسط سده بیستم در آمریکا توسعه یافت و ارزش های دین مسیحیت و یهودیت به طور مشترک با سیاست را بر هم گره زدند و نگاهی نو پدید آوردند. 

برخلاف رویکرد اصحاب لائیسم که منابع ورود دین به سیاست بودند، رویکرد سکولاریسم یهود مسیحیت تلاش کردند که یک ارتباط و تعامل دو سویه بین دین و اصحاب سکولاریسم به وجود آورند و این محیط را به وجود آورند اختلافات اساسی را بینشان را اصلاح کنند یا تا حد زیادی از آن بکاهند. در این دیدگاه دین از قدرت کنار گذاشته نمی شود و مستقیم در قدرت دخالت دارد. 

خوب امروز هم قدرت غالب بر جهان همین رویکرد سکولار یهود، مسیحیت می باشد. 

ما توضیح دادیم که امروزه دین در سیاست وجود دارد و در راس قدرت نیز کارهایی را بر عهده دارد، اما سوالی که پیش می آید این است که با تمام این توضیحات گفته شده آیا ما در یک جهان مذهبی زندگی می کنیم؟ 

در جواب این پرسش اکثر علمای روابط بین الملل جوابشان مثبت است و اذعان دارند که ما در یک جهان مذهبی زندگی می کنیم و منکر آن نیستند. اما یک سوال مهم دیگر پیش می آید که آیا شالوده های این جهان براساس مذهب ریخته شده است یا خیر؟ در جواب این پرسش اکثر علمای روابط بین الملل جوابشان این است که ما در جهانی زندگی می کنیم که شالوده های آن و زیربناهای براساس مذهب و دین نیست. بنابراین می توان این نکته را بیان کرد که دین در مقابل سکولاریسم تقریبا شکستی را متحمل شده است و سکولاریسم نتیجه را فعلا از دین جلو افتاده است و تواسته است که خود را غالب بر دین کند. 

اما چرا این اتفاق افتاده است و چرا جهان با شالوده های مذهبی جور در نمی آید و در برابر آن مقاومت میکند. جواب را علمای روابط بین الملل داده اند با ذکر دو دلیل. دلیل اول ترس است. یعنی تاریخ روابط بن الملل نشان داده است که این رشته می خواهد با دین به عنوان منبع عمده منازعه، خشونت و جنگ با سکولاریسم به عنوان پادزهر اصلی برخورد کند. این بدان معناست که دین را نوعی دشمن آزادی و بیان قلمداد می کنند که مانع سکولاریسم است و قضایای تروریستی را شاهدی بر این ماجرا می آورند. اما دلیل دوم به علمای نظریه پرداز برمی گردد که دین را نمی خواهند به عنوان یک منبع بپذیرند و آن را وارد کار خود کنند. 

امروزه باید گفت که شاید یک نگاه بدبینانه به دین وجود داشته باشد که نمی توان آن را کتمان کرد و نگاهی که آن را باید عملیات تروریستی و افراطی بعضی از دین مداران نام برد که باعث شده است که دین و خشونت را با هم گره بزنند. اما آیا واقعا دین و خشونت همراه آمارهای وجود دارد که این امر با بر رویش صحه می گذارد اما باید دید که چه دین هایی و در کجا مسبب این قضایا شده ند. 

بازخیزش دین و نقدها

جدیدا در بیین برخی از اصحاب نظریه پرداز بحث هایی مطرح شده است که هم جذاب و هم در حاشیه هست. این بحث ها در این محور می چرخد. که ما شاید دوباره شاهد خیزش جهانی دین باشیم، باز خیزشی که در آن دین یک بار دیگر قدرت را به دست می گیرد و دوباره بر سر کار می آید. 

دین تا قبل از قرن هفدهم ما می دانیم که قدرت بلا منازعه بود، یعنی این دین بود که مقاومت می کرد و این دین بود که قدرت داشت و تصمیم گیری بر عهده آن بود، اما پس از قرن هفدهم و جنبش انسانی بود که دین کم کم از اریکه قدرت به زیر آرند و دین نتوانست آن جایگاهی را که در گذشته داشت به دست آورد. 

اما امروزه برخی از اصحاب نظریه پرداز در این تفکر هستند که ما می توانیم روزی را پیش بینی کنیم که دوباره دین قدرت را به دست بگیرد و سلطه دین بر جهان دوباره شروع شود. 

البته این که دین تفکر که باز خیزش دین در عرصه جهانی تحقق دارد یا نه را خیلی بر روی آن بحثی نیست ولی می توان گفت این یک ادعای تقریبا خام می باشد و خیلی پشتوانه منطقی ندارد. البته اگر ما شاهد آن روز هم باشیم بنابر وضع جدید دوران امروز شاید دین نتواند آن چنان که صاحب قدرت بود در گذشته امروز هم بتواند قدرتمند باشد. 

البته در جوااب این تفکر یعنی باز خیزش جهانی دین کسانی هستند که می گویند ما باید کاری کنیم که این امر اتفاق نیفتد، یعنی دین دوباره به اریکه قدرت تکیه نکند، اما چرا؟ آنها دلایلی بر می شمرند. آن ها اعتقاد دارند که دین ها مخصوصا دین اسلام و مسلمانان هر گاه خواسته قدرت بگیرند جنگ ها و فجایع انسانی و تلفات زیادی را به وجود آورنده اند مسلمانان برای رسیدن به مقصود خود از هر وسیله ای استفاده کرده اند زور و ترور بخشی از این وسیله ها بوده است. آنها اعتقاد دارند که خشونت و دین همواره ملازم یکدیگر بوده اند. 

آمار ها نیز به این می کند که جنگ های داخلی مذهبی که از سال 1940 تا 1950 از 19 درصد به 30 درصد افزایش یافته است و در سال 1980 به 41 درصد افزایش یافته است و در سال 1990 به 45 درصد رسیده است که بیان کننده این نکته است که دین با خشونت همراه بوده است و پا به پای هم پیش رفته اند. 

گزارش ها حاکی از آن است که جنگ مذهبی بسیار هولناک تر از جنگ های دیگر بوده است و این امر قطعا چهره دین را مورد خدشه قرار داده است. 

اما باید بیان کرد که آیا جنگ را می توان تماما منفی دانست و شروع دیدن این خود مسئله ای است که باید به آن در جایی دیگر پرداخته شود. 

مذهب در شرق آسیا

اما چنان چه که توضیح دادیم اندیشه سکولاریسم، اندیشه ای بود که در خود ارزش ها و ملاک هایی را داشت که به مزاق مردم و عوام خوش می آمد. رشد سکولاریسم در جوامع غربی آنچنان سریع و پر قدرت بود که بسیار زود خود را جهانی کرد و به عنوان گفتمانی جدید در سطح جهان و روابط بین الملل و اندیشه های سیاسی مطرح کرد کتاب همچنین سعی داشته است یک نگاه تقریبا کامل به دین در شرق آسیا داشته باشد و آن جا را نیز مودر نقد و بررسی قرار دهد. 

دین و مذهب شرق آسیا بر خلاف دین و مذهب سایر نقاط جهان که یبشتر جنبه فرا طبیعی دارند در شرق آسیا دین مذهب، منابعی مدنی هستند که در شرق آسیا با تمرکز بر فضای موجود فاقد چنین جنبه ای هستند، یعنی مباحث ماورا الطبیعی و غیبی در میان آنها جایگاه چندانی ندارد. 

با وجود این مذهب هم مثل تمام دین ها شامل دستورات خاصی و امول اخلاقی معنوی هستند. 

مذهب کنفسیوس در شرق آسیا مهم ترین مذهب دینی هستند. مذهب کنفسیوس ادعای فرا طبیعی و متا فیزیکی ندارد. و شامل دستورات اخلاقی و تهذیب فردی می باشد که به انسان گفته می شود. 

اما آنچه که جالب توجه است آن است که مذهب در شرق آسیا در حال بازخیزش می باشد و آمارها و ارقم حکایت از این دارند که پیروان مذاهب شرقی دارند روز به روز به آنها افزوده می شود. 

مذهب شرق آسیا دارای خصوصیاتی هست که آن را متمایز نسبت به سایر مذاهب نقاط جهان می کند که میتوان 2 مورد مهم و اساسی را برای آن بیان کرد: اول آنکه عدم خصوصی کردن مذهب یکی از ویژ گی های هر مذهب در شرق آسیا هست و دوم آنکه عدم سکولارسیون سیاست در آنجا می باشد.

عدم خصوصی کردن مذهب در شرق آسیا بدان معنا است که دولت و مذهب به طور ماندگاری در هم تنیده شده اند و در تعامل با هم هستند و منظر از عدم سکولارسیون سیاست در روایت متعارف «نوسازی دینی» نیروی اجتماعی است که با علم، عقلانیت و سکولاریسم مخالف است. 

اما باید خاطر نشان کرد که در شرق آسیا برتری سیاست بر مذهب مشهود است و سیاست حرف اول را می زند. این بدان معنا است که مذهب منفعل تقریبا عمل می کند و جایگاه ویژه ای را در امور ندارد. 

یک نکته بسیار مهم و قابل توجه نیز آن است که مذهب به عنوان ارتقا و مرمت ملی نقش بسیار مهمی را ایفا می کند یعنی مذهب را رجال سیاسی و علمای روابط بین الملل به نحو احسن از آن استفاده می کنند. در آخر نیز باید گفت که شرایط مذهب و سیاست شرق آسیا دارای یک تعامل متعادل تر و آرام تر و منطقی تر نسبت به نقاط دیگر جهان هست و این مذهب شرق آسیا را متمایز می کند. 

 

نتیجه گیری

ما تمام این بحث ها را که کردیم اینک به یک سوال مهم می دهیم که آیا دین به اندازه کافی با نظام های اعتقادی و مشروعیت بخش دیگر متمایز است که بتواند فضای تحلیلی خود را در چارچوب های روابط بین المللی تضمین کند و آیا باز خیزش دین ضرورت ملاحظه مجدد ایدئولوژی و جنبش های اجتماعی فرا ملی را نشان میدهد. نویسندگان در این کتاب با این موضوع موافق نیستند. تیموشی شاه و دانیل فیلپوت که دیدگاه جاه طلبانه دارند استدلال می کنند که توانایی دین برای وحدت و بسیج افراد جهت اقدام سیاسی منحصر به فرد است. 

امروزه در مورد جنبش های مذهبی هم بحث های گسترده ای مطرح است. عده ای اعتقاد دارند که جنبش های مذهبی یک چالش بسیار مهم برای دولت ها هستند و عده ای دیگر اعتقاد دارند که جنبش های مذهبی کانالی از طرف دولت ها هست. افزایش نقش دین در سیاست جهانی می توانست برای چارچوب های مفهومی دولت محور چالش های برانگیز باشد. در این راستا استدلال این است که پارادایم های دولت محور برای مطالعه دین و تاثیرات آن، مناسب خواهند ماند اگر چه لازم است که چهارچوب های مفهومی موجود در راستای فهم روندهای فرا ملی تر انعطاف پذیر باشند. 

اما چگونه است که عقاید و ساختارهای مذهبی بر نظام بین المللی تاثیر می گذارند. پاسخش در استدلال های علمای صاحب قلم است که دلایلی را آورده اند. از همان نخست باور و عقیده افراد مذهبی بر انتخاب آنان به عنوان رای دهنندگان یا رهبران حکومت تاثیر گذار است این دلیل اول . دلیل دوم اینکه نفوذ مذهبی به شکل غیرمستقیم از طریق سازمان های مذهبی بر سیاست های بین المللی تاثیری می گذارد. رویدادی که به نظر می رسد در حال توسعه است. برای مثال، احزاب اسلامی از دهه 1990 به بعد پیشرفت های روز افزون در بنگلادش، پاکستان، مالزی، اندونزی و ترکیه تجربه کرده اند. سوم آنکه شبکه و سازمان های فرا مذهبی به طور مستقیم و غیر مستقیم از طریق دولت ها بر روندهای بین المللی تاثیر می گذاراند. 

اما باید یادآوری کرد که یکی از چالش های دین با واقع گرایان در ماهیت فرا ملی دین نهفته است. گرچه برخی ادیان در چارچوب مرزها ی دولت – ملت قرار می گیرند. اما اکثر آنها چنین ماهیتی ندارند یعنی پای خود را از گلیمشان دراز تر می کند. همچنین چالش دیگر بین منطق نقدی و منطق سیاست قدرت است. 

و درآخر باید عنوان کرد که شاید پارادایم ها با حضور دین از عرصه روابط بین الملل موافق قطعی نباشد اما به هر حال دین قدرتی غیرقابل انکار است که باید ناگزیر آن را پذیرفت.