تاریخ فلسفه از ارسطو تا آگوستین _(کلاس سوم گروه اول)
اپیکور معتقد به میرایی روح است در واقع او بقای روح را انکار میکرد و رد مشیت الهی از طرف او همه وهمه باعث شد که سنت مسیحی به مخالفت با او دربیاید.سیسرون:نقطه مقابل اپیکور است برای او رواقی گری مهم است, دراهمیت سیسرون در تاریخ فلسفه تردیدی نیست ,اما این اهمیت ناشی از اصالت یا نظام فلسفی خود او نبود بلکه به دانش گسترده اش درباره ی فیلسوفان پیشین و فصاحت حیرت آور ترجمه ها و شرح هایش به زبان لاتین برمی گشت.
ارسطو در کتاب چهارم فیزیک به تحلیل مفهوم مکان می پردازد.مکان نخستین چیزی است که بر شی حایز آن مکان محیط است .این مکان جزیی از شی نیست این مکان که نه بزرگتر ونه کوچکتر از شی مکان منه است ,واین که مکان از شی حایز آن جداشدنی است وقتی که شی تغییر مکان می دهد.ارسطو مکان را از فضا متمایز می داند.وی مکان را سطح داخلی یک ظرف که با سطح خارجی مظروف خود در تماس است بنابراین مکان بوسیله ی حجمش سنجیده نمیشود, چنان که فضا,اگر ارسطو وجود آن را به رسمیت بشناسدبه وسیله ی حجمش اندازه گیری میشود.
از نظر ارسطو چیزی به عنوان خلا نمیتواند وجود داشته باشد.خلا تنها به معنای مکانی است که خالی باشد اما مکان یک ظرف است و ظرف اگر مظروفی نداشته باشد چیزی نیست وقتی چیزی تغییر مکان می دهد مکان قبلی آن بلا فاصله با چیز دیگری پر میشود یا در غیر این صورت ظرف پیشین همچون کیفی که خالی میشود در خود فرو میریزد.ارسطو معتقد است که تغییر میان اضداد صورت میپذیرد برای مثال چیز سردی گرم شده یا چیز خشکی تر شده یا چیز نا موزونی موزون شده بنابرلین اضداد باید از مبادی باشند این که بگوییم سرد به گرم تغییر یافته است درست نیست ,این خود اضداد نیستند که به یکدیگر تبدیل میشوند بلکه چیزی که از ابتدا بوسیله ی یکی از دو ضد توصیف میشده است, سپس بوسیله آن دیگری توصیف میشود پس آن چیزی که فرض میکنیم متحمل تغییر میشود .چه چیزی است ؟
ارسطو پاسخ میدهد که آن چیز ماده یا هوله است .تلقی ای که ارسطو از ماده دارد مفهومی است که امروزه بیشتر متافیزیکی دانسته میشود تا فیزیکی.ماده یک انتزاع است ما صرفا در فکر خود از درون همه ی صفات شی طبیعی که به صورت آن مربوط اند,به ماده میرسیم .ماده هیچگاه منفک از همه ی صفاتش وجود ندارد.در سلسله مراتب ارسطویی از اشیای موجود ساده ترین نوع اشیا که وجود اساسی دارند, قطعات عناصر چهارگانه هستند.در جهان تحت قمر در تقابل با آن چه که در آسمان ها است هر چیزی که موجود باشد دستخوش تغییر است .از یک کیفیت به کیفیت ضد آن ,از یک اندازه ی مفروض به بزرگتر یا کوچکتر از آن و یا از یک چیز به چیز دیگر.چیزی که زمینه ی تغییر فیزیکی است ماده است .ماده دارای بالقوگی از دست دادن یک صورت و پذیرفتن صورتی دیگر است ,ماده وصورت و بالقوگی و فعلیت جفت اصطلاحات مرتبط اند.عناصر اربعه :خاک آب هوا آتش بالقوگی تبدیل شدن به یکدیگر را دارند.این اسامی در کاربرد ارسطویی شان هر کدام به گستره ای از جوهرهای سخت روان بخاری سوزان اشاره دارند.
جاودانی بودن کیهان در کتاب هشتم فیزیک بحث شده است, نخستین فرضیه در این بحث این است که بدون تغییرزمانی هم وجود نخواهد نداشت.برای این اجزا زمان قابل تمییز از یکدیگر باشند.تغییر لازم است برطبق تحلیل ارسطو هیچ نخستین تغییری ومتناظر هیچ آخرین تغییری نمی تواند وجود داشته باشد.از این نتیجه میشود که هم تغییرو هم زمان جاودانی هستند.
دومین ادعای ارسطو متناهی بودن جهان در هیچ کجای کیهان نمیتوان چیزی به عنوان خلا یافت.وقتی تلاش میکنیم ظرفی را خالی کنیم یا محتوای آن فورا با چیز دیگری جایگزین میشود یا ظرف در خود فرو میریزد.امپدوکلس فکر میکرد که کیهان از وحدت آغاز کرده دوره ای از کثرت را از سر میگذراند ودر دوری تکرارشونده به وحدت برمیگردد.هرعنصری از مکان طبیعی اش جدا شده باشد.برای جستن آن میلی طبیعی وجود دارد.خاک و آب طبیعتا به پایین به طرف مرکزحرکت میکنند, آتش وهوا بالا میروند.گرایش به حرکت به حرکت به سوی این جهات همان چیزی است که از سنگینی و سبکی در جای خود منظور میگردد.بنابراین سبک بودن یک ویژگی نسبی نیست بلکه خصوصیتی مطلق است.خاک سنگینی بیشتری از آب دارد و آتش سبکی بیشتری از هوا.
ارسطو اذعان میکند که حرکت طبیعی چهار عنصر تحت مستقیم الخط بود, یعنی آب ,هوا ,خاک و آتش تبدیل شدن هر کدام از این عناصر بر روی خط مستقیم و ثابت قرار دارد, اما اجرام آسمانی در مدارهای دایره ای بر روی سطح کره های گردان حرکت میکردند.بر طبق نظر ارسطو در کتاب درباره ی آسمان ها ما را وا میدارد تا عنصر پنجمی وضع کنیم که حرکت طبیعی اش مستقیم الخط نیست ,بلکه دایره ای نیست. ارسطو فکر میکند که منشا سرشت پنجمی وجود دارد ,که ذهن از آن ساخته شده است ,چرا که به باور ارسطو چیزهایی مانند: اندیشیدن, پیشبینی کردن, آموختن, آموزش دادن وکشف کردن به یاد سپردن همه این چیزها و چیزهای دیگری از قبیل :عشق ورزیدن, متنفر بودن, دردکشیدن و لذت بردن به هیچ یک از چهارعنصر تعلق ندارند .ارسطو نوع پنجمی را معرفی میکند ونامی برآن نمیگذارد وسپس خود ذهن را با نامی نو(( اندلیخیا)) میخواند.گویی که ذهن حرکتی ابدی و قطعا مدا عنصر شکل مداوم است .اثیر یا اتر همان جسم نخستین عنصر شکل دهنده ی آسمان ها فکر میکردند, پنج حجم چند وجهی منتظم وجود دارد, پس باید عنصر پنجمی هم وجود داشته باشد که با پنجمین حجم یعنی دوازده وجهی منتظم تطابق داشته باشد.
علت گردش کرات چیست؟ از آن جا که ارسطو نتیجه گرفته است که حرکت مدور طبیعی عنصری است که کرات آسمانی از آن ساخته شده اند.ممکن است به نظربیاید که لازم نیست هیچ علت دیگری برای این حرکات تعیین شود.اینکه کرات اسمانی میگردند, میتواند صرفا واقعیتی مربوط به سرشت عنصرشان باشد که تا وقتی که چیزی مانعش نشود,دایره ای میچرخند ومحل قرار گرفتن قطب های هر کره و نسبتی که این کرات با یکدیگر دارند مشخص میکند که هر جز از عنصر اثیری کدام مدار دایره ای مشخص را طی میکند.از انجا که ارسطو در کتاب آسمان ها به نظریه افلاطون درباره ی حرکت آسمان ها مینویسد :هر آسمانی را نفس آن آسمان به حرکت در می آورد, حمله کرده است,ودرباره ی وجود حرکت دهنده ای خارجی سکوت کرده است. وسوسه میشویم فکر کنیم که ارسطو در زمان تدوین کتاب اسمان ها نظریه ای مکانیکی در مورده حرکت آسمان ها در نظر داشته است .در این صورت میتوان فرض کرد که کلیت نظام حرکات کیهانی هم در آسمان ها و هم در جهان تحت قمر بر طبق اصول فیزیکی یکسانی حرکت درونی طبیعی پنج عنصر کار میکند.این فرض با یکی از تفاسیر تعریف مشهوری که ارسطو از طبیعت در کتاب فیزیک به دست میدهد وآ را اصل درونی حرکت و سکون میداند به خوبی سازگار است .
ارسطو هر تغییری از جمله تغییر مکان را به عنوان به فعلیت درآمدن یک قوه تحلیل میکند:ارسطو اصرار دارد که دراین فعلیت یافتن باید نوع عامل وجود داشته باشد, که الزاما بالعقل است وچیزی که هنوز فعلیت نیافته اما میتواند به همین معنا فعلیت یابد واین که این دو باید جدا باشند ,این دو ممکن است اجزا یا وجوه جوهری واحد داشته باشند.اما باید از یکدیگر جدا باشند.نزدیکترین مثال به به خود :محرک حیوان است چیزی که حیوان را به حرکت درمی آورد نفوس آن است.
منطق ومتافیزیک ارسطو
آثار منطقی ارسطو را در مجموع با عنوان یونانی ارغنون میشناسند.این نامگذاری بازتاب این عقیده است که ارسطو منطق را نوعی ابزار یا وسیله می داند و نه لزوما بخشی از فلسفه.در میان رسالات ارغنون اولین رساله مقولات است.مقولات به عبارت های ساده میپردازد(موضوع.محمول)که با ترکیبشان گزاره های ساده را میسازند وجوهرهای اولیه را موضوعات نهایی حمل میداند.یک فرد انسان-یک درخت مشخص-از نظر ارسطو بدون جوهرهای اولیه هیچ چیزی وجود نخواهد داشت.رساله مقولات ارسطو همچنین شامل بررسی مقوله های ده گانه است.با تاکید بر چهار مقوله جوهر,کمیت,نسبت و کیفیت.جوهر شی زنده, نفس آن است به این دلیل که نفس آن در بدنی حاضر است که آن بدن اندام واری زنده وفعال را میسازد.بدن ماده وشی در بالقوگی است.
در حالی که صورت فعالیت یا فعلیتی است که باید در صورتی که بدن زنده بالفعل باشد, در ان حاضرباشد.برطبق نظریه ی تحلیل بر اساس ماده ,صورت یک فرد به مثابه ی یک انسان زندگی میکند.زیراز قوای ماده وشی برخوردار است که به قسمت های مختلف نفس انسانی ,که اصل زندگی انسانی است,تخصیص یافته اند.
نفس چیزی است که ما به دلیل برخورداری آن زنده ایم فکر میکنیم,درک میکنیم وخواص دیگری از این دست داریم. صورت یا (جوهر) نوع انسان, صورتی است که به این دلیل که بدن انسان آن را داراست به آن زندگی میبخشد وتغییر,برخلاف صورت جوهری که نوعی فعالیت یا فعلیت ناتمام است ولی فهم رابطه ی میان تغییر وقوه ی تغییر ما را قادر میسازد ,که بفهمیم صورت جوهری به چه معنا فعلیت است.فعلیت چیزی است که برچیزی دیگر می ایستد همانطور که تغییر بر بالقوگی مربوط به خود می ایستد.
متافیزیک به مثابه ی الهیات) (
ارسطو استدلال کرده است که در جهان محسوس جوهرهایی وجود دارند وچیزی که باعث می شود, آن ها این گونه باشند,که هستند,صورت شان است.این صورت ها اصل های درونی یا طبیعت اشیا محسوس هستند وبه همین دلیل نمیتواند بدون ماده وجود داشته باشند.مقولات: دربردارنده ی مقوله های ده گانه با تاکید بر چهار مقوله:جوهر,کمیت,نسبت وکیفیت است.العباره: درباره گزاره هایی که از اسامی وافعال به وجود می آیند, وهمچنین از روابط وجهی نیز سخن به میان می آورد.تحلیلات:موضوع اصلی آن اثبات وقیاس است.جدل:با استدلال جدلی سروکار دارد.ردیات سفسطی:شامل انواع مختلف مغالطات در استدلال های جدلی است.خطابه جز ارغنون نیست.این کتاب به استفاده از استدلال جدلی برای ترغیب مخاطب میپردازد.
سقراط انسان است.هرچیزی که بر انسان حمل شود,برسقراط هم حمل میشود.آن دسته از چیزهایی که در موضوع حاضرند,حضورشان مانند حضور یک جز در کل نیست,وبدون موضوع نمیتوانند مستقلا برای خود حاضر باشند.دلایلی وجود دارند که فکر کنیم جوهر هایی غیرمحسوس هستند که مستقلا وجود دارند وشاید این جوهرها چیزهایی باشند که ماهیتا میتوان آن ها را در تمامیت شان شناخت.محرک_حرکت.محرک_بدون متحرک .
این محرک اگر چه خود تغییرناپذیر است منشا حرکت بیرونی ترین فلک به شمار میرود وعلت غایی حرکت است وچون معشوق است به حرکت در می آورد.خدا نمی تواند چیزی جز آن که هست ,باشدوچنان که هست فاقدهرگونه ماده ای است ,اما در عوض موجودی است ,که جوهر آن فعلیت بالقوگی است .این فعلیت فعالیت در بهترین شکل خود است:فعالیت عقلی.خدا به طور ازلی وابدی در کار بهترین نوع اندیشیدن است پس موجودی زنده به شمار می رود.اندیشیدن خدا.اندیشیدن به ما یا به کیهان نیست.بلکه در عوض اندیشیدن به اندیشیدن یا اندیشیدن فی النفسه است.
تحقیق متافیزیکی برای رسیدن به اصل اولی بوده ,با آغاز از علت های اشیا خاک ,آب ,هواو آتش که برای ما آشنا هستند میتوان به بالا ترین علت ها به فهم جوهر الهی رسید.
زیبایی شناسی وفلسفه ی ذهن
کتاب فن شعر ارسطو رساله کوتاهی درباره ی شعر سرایی است.این کتاب با بررسی ارتباط شعر با دیگر گونه های هنری طبقه بندی شده است.موضوع شعر وشاعر در این با آنچه ما از شعر وشاعری امروزه درک میکنیم کاملا متفاوت است.اسم پوئسیس از فعل پوئنین مشتق شده است به معنای عام( ساختن).ارسطو سجع را برای
حرفه ی شاعری نه شرط لازم ونه شرط کافی می داند.
ارسطو خاصیت میمه سیس یا تقلید را در حس لذت بازشناسی بازنمایی به گونه ای دیگری.در واقع انسان ازمشاهده سازی پدیدهای طبیعی واشکال هنری بین مشابه سازی پدیده.
حس لذت بازنمایی آن توسط انسان یک رابطه می بیند.ارسطو گفته است که اگر ما شی بازنمایی شده را از پیش ندیده باشیم ,اثر بازنمایانه همچون یک بازنمایی برایمان لذت بخش نخواهد بود, بلکه تنها از مهارتی که در آن به کار رفته ویا از رنگ هایش لذت می بریم.در واقع ما ازیک اثر هنری لذت میبریم چون در بین ما و اثر هنری وجه اشتراک وجود دارد,وجه اشتراکی که تمامی نوع بشر آن را در زندگی خود تجربه کرده اند,حس ترس ,حس قصور,حس حماقت و تردید.برای بازنمایی ولذت از یک اثر هنری لازم نیست آن اثر را در گذشته دیده باشیم, مثل نمایش های شکسپیر.ما از تراژدی ادیپ لذت میبریم چون او نماینده ی دردها آلام ترس های نوع بشری است.
هنر به خصوص تراژدی ما را به کاتارسیس به معنای پالودن تصفیه یا خالص شدن مذهبی می رساند.کاتارسیس رنج های ترسناک و ترحم برانگیز با استفاده از ترس وترحم صورت میپذیرد.کاتارسیس را اگر به معنای وضوح بخشیدن بگیریم با چنین تفسیری حرف ارسطو در این جا به این معنی خواهد بود که تراژدی از طریق ترس وترحمی در نمایشنامه به نمایش در می آید.به وضوحی درباره ی آن رنج ها,آن گونه که در زندگی واقعی هستند,می رسد.
فلسفه ی ذهن
نفس بدن نیست ,بلکه چیزی مرتبط با بدن است ,به همین دلیل است که نفس در بدن قرار دارد و آن هم در بدنی از نوع مشخص ,همانطور که هر پیشه ای محتاج ابزارهای خود است,نفس هم باید از بدن خود استفاده کند.چیزی که در تلقی ارسطو از نفس اساسی است وظایفی است که یک موجود میتواند با بدنش انجام دهد.
ارسطو قوای رشد تغذیه تولید مثل را به نفس غازیه نسبت میدهد.از آن جا که این قوا همه ی موجودات زنده دارند,زنده بودن صرفا با ارجاع به آن ها تعریف می شود.ارسطو می گوید بلع غذا و تولید مثل طبیعی ترین کارکردهای اشیا زنده اند.
در انتها می توانیم به یاد اوریم که چگونه ارسطو پی رنگ تراژدی را به عنوان روح(نفس)آن توصیف می کرد.روح یانفس موجود زنده.ساختاری است که گیاه یا جانور را قادر به اعمال قوای مشخصه خود میکند.به همین ترتیب ,پی رنگ یک تراژدی ساختار شبکه ای از وقایع است که قدرت توصیفی این گونه ی ادبی را به بار می نشاند.همانطور که بدون نفس موجود زنده ای نمی بود,بدون پی پی رنگ نیز تراژدی وجود نخواهد داشت.
یک تراژدی با یک حماسه برای گذاشتن تاثیرات مشخصی طراحی شده است.روح تراژدی ساختاری است که از طریق آن به حرکت در می آید وبه مخاطب خود درباره ی فراز ونشیب زندگی بشری روشنی می بخشد.در نمایش رفتار انسانی این اشیای تقلیدی, همان قوایی را که هم معرف سازندگان اشیا تقلیدی وهم معرف مخاطبان آن ها است ,مجسم می کندو آن ها را به صحنه می آورند.
این اشیا از طریق جذابیت ممتازی که برای حواس وذهن بشر دارند.نیازهای درون طبیعت ما را بر می آورند.در واقع زیبایی شناسی ارسطو مکمل فلسفه ذهن اوست والبته مقید به آن هم هست.
اخلاق وسیاست
پرسش ارسطو این نبود که من از نظر اخلاقی چه باید وچه نباید بکنم,بلکه پرسش وی این بود که یودایمونیا چیست؟یودایمونیا را اغلب به خوشبختی ترجمه میکنند اما برخی ترجیح می دهند از مفاهیمی چون بهزیستی یا شکوفایی در ترجمه آن استفاده کنند نباید فراموش کرد دایمون به یونانی یعنی بخت و یو یعنی خوب یا خوش ,فرهنگ یونانی فرهنگ برتری جویی بود و واژه یونانی معادل برتری ,اره ته ,ریشه در, انر, مرد, در برابر زن دارد.یکی از پرسش های سقراط این بود اره ته چیست؟
این اصطلاح در یونان باستان به اسبی که تند می دویده یا چاقویی که خوب می برید ویا شخص که خوب جوک میگفته,اطلاق می شده است.از نظر ارسطو فضیلت به خودی خود هیچ ارزشی ندارد بلکه آن چه ارزش دارد فعالیت فضیلت مندانه است .سقراط فضیلت را معادل دانش و این دو را برای رسیدن به خوشبختی مهم دانسته است.ارسطو ابتدا خوشبختی را با لذت معنا می کند وسپس می گوید: خوشبختی نمی تواند رابطه ای با لذت داشته باشد.وبعد از قول سیاست مداران که خوشبختی را عزت می دانند .ارسطو با این نگرش مخالف است و می گوید مردم از آن رو به جست وجوی عزت بر می آیند که خودشان را از خوب بودن خود مطمئن سازند, در واقع خوشبختی غایت بلا شرط است, زیرا خوشبختی را برای خودش می خواهیم ونه برای چیزهای دیگر در حالی که بقیه چیزها مثل عزت لذت بهره را برای خوشبخت بودن می خواهیم.
ارسطو استدلال می کند که خوشبختی باید ارزشمندترین انتخاب در میان همه ی خیرها باشد.دلایل قوی وجود دارند که این این خیر را با اندیشیدن یکی بدانیم.در واقع لذت عزت بهره هرکدام بخشی از خیر هستند و داشتن تمام این خیرها همان خوشبختی است.فضیلت هایی که ارسطو از آن ها بحث می کند برای اشراف آتنی قرن چهارم پیش از میلاد در نظر گرفته شده است که در دولت شهری با چند ده هزار ونه چند میلیون جمعیت زندگی می کنند.این اشاره به این معنا نیست که ارسطو نسبی گرا بوده که تصویرش از فضیلت را بر حسب زمینه ی اجتماعی که قرار است در آن ظاهر شوند تغییر می داده است.
ارسطو باور داشت که دولت شهر یونانی به معنایی جهان شمول بهترین شکل جامعه ی انسانی است و دلیل عمده ی این برتری عمدتا فضیلت هایی هستند که این دولت شهر بروز آن ها را ممکن می سازند.ارسطو میخواست بگوید اخلاق ,گام اول برای سیاست است.
سیاست
ارسطو با بهره گیری از سنت پیشرفت گرا وخوشی آشیانه انسان شناسی تاریخی یونانی .این داستان را برای ما می آورد.
1-خانواده: از اجتماع ابتدایی مرد و زن ,ارباب وبنده شکل یافته است2-روستا :از اجتماع چند خانوار.3-دولت شهر:از چند روستا تشکیل شده است.ارسطو قویا بر طبیعی بودن این اجتماعات تاکید دارد.مرد,زن:آن ها اجباری طبیعی دارند که فرزند بیاورند.ارباب بنده:حاکم ومحکوم طبیعی خانواده ,طبیعت آن را برای گذران روزمره شکل داده است.روستا: به عنوان جرگه ای از خانواده ها (کودکان ونوه ها )طبیعی است.دولت شهر:به طور طبیعی وجود دارد,زیرا همه ی انسان ها انگیزه ای طبیعی به سمت چنین اجتماعی دارند.
در واقع رفاه مادی و امنیت تا اندازه ای هدف همه ی اجتماعات است,حتی بر اساس فلسفه ی طبیعی خود ارسطو ,دولت نمی تواند طبیعی باشد.دولت بیش از آن که طبیعی باشد شبیه مصنوعات است پر از اختراعات و تمهیدات قانونی و اجتماعی.پادشاهی:مونارشیا حکمرانی یک نفره.اشراف سالاری:آریستوکراسی:قدرت در دست بهترین ها.پالیته پولیته ئیا:نظام مختلطی که عناصر آن با دقت از میان الیگارشی و دموکراسی انتخاب شده اند.حکمرانی یک طبقه متوسط بزرگ یعنی اشخاصی که نه ثروتمندند ونه فقیر وتنها میلی معتدل به ثروت وقدرت دارند.
الیگارشی:حکمرانی عده ای معدود که نوعا ثروتمند هستند.دموکراسی ,دموکراتیا:قدرت در دست مردم .دموس حکمرانی عده ای بسیار که عمدتا فقیر هستند.دموکرات ها ادعا می کنند که از آن جا که همه از یک لحاظ,یعنی در این که آزاد متولد می شوند,برابرند.عادلانه این است که در همه ی چیزهای دیگر یعنی قدرت سیاسی ,هم برابر باشند.الیگارشی معتقدند که چون مردم با هم برابر نیستند ,یعنی خودشان در یک چیز که ثروت باشد برتر از دیگران هستند ,عادلانه این است که باقی چیزها هم نابرابر باشد.یعنی آن ها باید قدرت بیشتری داشته باشند.بندگی به نفع خود بنده است و بنده و ارباب بایکدیگر همزیستی مسالمت آمیز دارند.بنده از نعمت اندیشیدن برخوردار نیست وفقط می تواند درک کند,ارباب :از نعمت اندیشیدن برخوردار است .
زنان:دلالت های رادیکال ارسطو درباره ی زنان:مرد بر همسرش خود به مثابه ی پولیتکوس حکم می راند همچون یک دولت مرد.من فکر میکنم تمامی مردان این موضوع را که بر زن حکم برانند موافق هستند چون نفی حکم رانی بر زن همان نفی حکم رانی مرد بر دولت شهر است.ارسطو هر دو نهاد خانواده و مالکیت خصوصی را مورد بررسی قرار می دهد و صراحتا هر دو را برای رسیدن به خوشبختی زمینه ساز می داند.
مکتب مشایی
تاریخ ارسطو گرایی به عنوان یک نحله ی مجزا در جهان باستان با اسکندر و تمیستیوس به آخر می رسد.بی شک یکی از دلایل این که چرا اسکندر آفرودیسی هیچ پیرو مشهوری در مکتب خویش نداشت, افول علاقه به تحصیلات عالی در قرن سوم به نسبت قرن دوم بود.اما این دلیل به خودی خود نشان نمی دهد که چرا ارسطوگرایی افول کرد. در حالی که افلاطون گرایی دچار این سرنوشت نشد.ممکن است همچون قرن سوم پیش از میلاد بار دیگر فقدان هرگونه جذابیت نظری در ارسطو گرایی آن زمان در این افول نقش بازی کرده بود.در حالی که افلاطون گرایی پیغامی مشخص و رادیکال داشت.ارسطوگرایی به محققان و در سطحی متفاوت به عقل سلیم توسل می جست.تفاوت این دو در این بود که در حالی که ارسطوگرایی در دوره ی هلنی فاقد هویتی مجزا بود,جز تا آن اندازه که پیگیری پرسش ها هویتی برایش فراهم می کرد.ارسطو گرایی احیا شده در دوره ی امپراتوری با محدود کردن خود به عرصه آثار ارسطو چشم انداز بسیار محدودی یافته بود.
شاید این امکان وجود داشت که از این متون و دلالت هاشان چیزهای بسیار بیشتری بر آید.اما اگر اسکندر آفرودیسی ایده های خود در مورد عقل را پیش توهم می برد چنان که نشان دادیم می توانست به موضعی برسد که بی شباهت با موضع خود نو افلاطونی ها نبود.مرلان وموویا هر دو اسکندر را بر اساس تنی که میان طبیعت گرایی و رازباوری وجود دارد بررسی کرده اند.مرلان از این هم بیشتر می رود و می گوید که کل تاریخ سنت مشائی را می توان از یک سو به عنوان نوسانی مضطربانه میان مادی گرایی که به نحوی نامناسب از رواقی گرایی جدا شده بود و باور به اصول غیر مادی که به نحوی ناکافی از افلاطون گرایی جدا شده بودند.
ارسطوگرایی افول کرد, زیرا این مکتب به قدر ناکافی از خود مواضع اختصاصی نداشت.در حقیقت دیدگاه مرلان آشکار افلاطونی است.اما در نهایت این افلاطون گرایی بود که غالب شد.مطالعه ی نوشته های ارسطو بخش بنیادین طرح درسی نو افلاطونی بود وفلسفه ی یونانی به نحوی به جهان اسلام انتقال یافت که عناصر افلاطونی وارسطویی ترکیب شدند.در حقیقت این ارسطوگرایی بود که در لباس مبدل به محور فلسفه های ابن سینا,ابن رشد,آکویناس وبسیاری دیگر تبدیل شد.
مکتب اپیکور
اپیکور از فیزیک اتمی آغاز می کند که بنا بر آن در کلیت اشیا از جسم و خلا ساخته شده اند.تعریف ارسطو از کون ومکان:جای چیزی است, پس خلا وجود ندارد.معرفت شناسی ای اکیدا تجربه گرا را پیش می نهد که بر این رای استوار است که هر پدیداری صحیح است.مدعی روان شناسی ماده گراست ودر اخلاق از خوش باشی حمایت می کند.در حقیقت این که آثار اپیکور را تلاشی برای بازگشت به فلسفه ی طبیعی پیشاسقراطی ببینیم چندان هم نامناسب نیست.اپیکور شرح استادانه ومنطقی ای از آنچه در ادراکات رخ می دهد,فراهم می کند.بنا به شرح اپیکورما زمانی به ادراکی دست می یابیم که با لایه های اتمی(آیدولا)که به طور پیوسته از اجسام اطراف ما تصاعدمی شوند,برخورد می کنیم.
این لایه ها شکل جسمی که از آن ساطع شده اند ,را حفظ می کنند وما از طریق تماس با این آیدولا است که می بینیم و به شکل اشیا فکر می کنیم.از آن جا که این طرح های در اشیا که سهمی از رنگ و شکل آنها دارند.در اندازه ی که در خور بینایی یا فهم ما باشند,باسرعت بسیار زیاد حرکت می کنند وبه ما می رسند.بر اثر وحدت و استمرارشان موجب تاثیر در ما می شوند.
شنیدن هم به دریافت اتم ها بستگی دارد :شنیدن حاصل((نوعی باد است که از سوی شیئی که صحبت می کند زنگ می زند.به هم می خورد یا هر نوع ادراک شنوایی تولید می کند ,به ما می رسد.بو نیز مانند شنوایی هیچ تاثیری برنمی انگیخت. اگر ذرات مشخصی با ابعاد درست از شئ بر نمی خاستند تا حس بویایی را برانگیزند.بوهایی که برخی شان مشمئز کننده و نامطلوب اند وبرخی خوشایند ومطبوع.
بنابراین ما قادر به ادراک هستیم ,چون پذیرای انواع مختلفی از اتم های ساطع شده از اجسام اطراف مان هستیم.همانطور که پیش از این دیده ایم ارسطو ممکن می دانست ,که عمل فضیلت مندانه بتواند در خوشبختی فرد موثر واقع شود,زیرا چنین فعالیتی ذاتا ارزشمند است در حقیقت کنشگرفضیلت مند از عمل فاضلانه لذت هم می برد. در همین جاست که یکسان انگاری اپیکوری میان خوشبختی ولذت پایدار به مشکل بر می خورد زیرا لذت عمل نیک حتی اگر او به رسمیتش بشناسد لذتی جنبشی است و نه ایستا.بنابراین نمی تواند جزئی از خوشبختی باشد.
به این ترتیب نظریه ی اپیکور درباره ی زندگی خوب معجون غریبی است از عناصر تجدیدنظر طلبانه و محافظه کارانه.احتمالا در تلقی این نظریه از لذت است که بیشترین وجوه تجدیدنظر طلبی اش هویدا می شود.وضعیت های آپونیا و آتاراکسیا لذت ثابت ,با چیزهایی که پیش از آن لذت دانسته می شوند شباهت چندانی ندارند.وقتی به خود اپیکور می کنیم تا ببینیم درباره ی لذت چه می گوید در می یابیم که او ذهنی نیست:
بنابراین وقتی می گوییم لذت غایت است منظورمان لذت های پراکنده و خوش گذرانی نیست.چنان که برخی نادان ها و مخالفان ما وکسانی که از فهمیدن سربازمی زنند به ما نسبت می دهند.بلکه لذت آزادی از درد جسمانی و اغتشاش فکری است,زیرا چیزی که زندگی لذتبخش را می سازد.نوشیدن,ضیافت گرفتن مدام , لواط , زن بارگی یا خوردن ماهی وباقی غذاهای گران قیمت نیست.بلکه استدلال عاقلانه ای است که دلیل هر گزینش یا پس زدنی را دنبال می کند واستدلال عاقلانه ای است که باورهای گمراه کننده ای را که روح را با بیشترین سردرگمی ها احاطه می کند, زایل می کند.
مکتب رواقی
نظریه رواقیون درباره ی عاطفه بر تحلیل آن ها از نفس آدمی استوار بود موضع کلیدی نظریه ی رواقی نکته ای است که در آن هم با افلاطون وهم با ارسطو مخالف بودند.با این وجود قطعا باز هم نظر خود را در سنت فکری سقراطی می دانستند.رواقیون هر تفاوتی را میان بخش ها یا کارکردهای شناختی و عاطفی در اثر گذاری بر نفس رد می کردند که هر عملکرد نفس هم وجهی شناختی دارد و هم وجهی عاطفی و بخش شناختی آن است که از لحاظ علی اهمیت دارد.در این چهارچوب رواقیون عاطفه را جنبش غیر عاقلانه و افراط نفس تعریف می کردند.برخورد آن ها با عاطفه این گونه بود که آن را رخدادی نفسانی می دانستند که از نظر شناختی متعین شده است.
ایده های هدایت کننده ی مکتب رواقی در طول تاریخش طبیعت وعقل هستند با این که چیزهای بسیاری طی تاریخ مکتب رواقی تغییر کردند مرکزیت این دو مفهوم دست نخورده باقی ماند(مکتب رواقی ثبات مکتب اپیکوری را نداشت ولی در عین حال به تلاطم های بی شمار سنت افلاطونی هم نیفتاد)به این ترتیب رواقیون فکر می کردند ,که ما نه صرفا به عنوان اشیاایی فیزیکی بلکه به عنوان جانورانی عقلانی با طبیعت تطابق داریم.شاید گمان رواقیون بر این بود که موضع خود را در میانه ی دو موضع وسوسه کننده تاسیس کرده اند.
یکی این مفهوم که عقلانی انسان اساسا او را در تبین با جهان فیزیکی قرار می دهد ,ودیگر این ایده که توسط مادی گرایان دیگری در جهان باستان ارائه اش کردند .آنها می گویند : ما همین خودهای فیزیکی مان هستیم ونه بیشتر.ادعای بارزی که رواقیون طرح کردند این بود که طبیعی وعقلانی در تحلیل نهایی یک چیزند واین که نوع بشر تنها می تواند آنها را با نگریستن در طبیعت بیابد,با نگریستن به کلیت منظم ,هدفمند و قابل توضیح که خود انسان ها جز ممتاز آن هستند.
آگوستین
آگوستین گر چه برخی اوقات میان یقینی بودن دانش و ماهیت بی اساس باور تمایزی اکید می گذارد ,اما به دلایل چندی که مسیحی بودنش از مهمترین آن هاست اغلب باور را,اگر پایه مناسبی می داشت در جایگاهی همسان با دانش می گذاشت.اگر باور داشتن چیزی جز اندیشیدن تایید آمیز نباشد, آن گاه می توان گفت که باور عقلانی است.آگوستین در شرح این که ما چه چیزهایی را می توانیم بدون تردید بدانیم از سنت افلاطونی پیروی می کند ومی پذیرد که معرفت از ادراک حسی یا تجربه به دست نمی آید.بلکه حقایق به نحوی پیشینی در ذهن ما مندرج شده اند.
اما این حقایق چیستند؟گزاره های نطقی و ریاضی در زمره ی این حقایق قرار دارند.اما همچنین مفاهیم و ایده هایی چون (وحدت) هم از جمله چنین حقایقی هستند.زیرا معرفت فقط دانش به قضایا نیست .بلکه همچنین شامل شناخت بی واسطه هویت هایی که منطبق بر صوری که افلاطون و سنت افلاطون به آنها قایل بودند.یعنی شناخت بی واسطه صوری که اشیای موجود در جهان ما از آن ها سهم یافته اند.آگوستین عقیده ی افلاطونیان میانه را می پذیرد ,که می گفتند صور اندیشه های خداوندند. که به ذهن خود می نگرد تا جهان را بیافریند.به بیان مسیحی آگوستین مفهوم صور را به این اعتقاد پیوند می دهد که پسر خدا هم حکمت و هم کلمه است.کلمه به معنای داشتن قدرت خلق علی.
آگوستین نطریه ی افلاطونی آنامنسیس(یادآوری) را به عنوان توضیحی برای حضور شناختی در ذهن که از تجربه ی حسی برنیامده است,مورد ملاحظه قرار می دهد.