جامعه مدنی و رسانه های گروهی
اثر حاضر تا حدی ملاقات با هابرماس است، زیرا مطالب آن عمدتاً به نظرهای وی میپردازد.
تلویزیون و گستره عمومی
جامعه مدنی و رسانههای گروهی
نویسنده: پیتر داگون
ترجمه: مهدی ثقفی
انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران
به نام خدا
سلام خدمت دوستان و دانشجویان گرامی و اعلام مراتب قدردانی و تشکر از استاد ارجمند، سرکار خانم دکتر حداد که ما را در تهیه این تحقیق راهنمایی و همراهی نمودند.
سرآغاز
نویسنده کتاب ابتدا خاطرهای از قتل مرحوم جان اِف کندی مطرح میکند سپس به بحث در خصوص مباحث مطروحه در کتاب میپردازد. ؟؟ نویسنده شدیداً تحت تاثیر اندیشههای هابرماس قرار دارد، این را هم از نوع نوشتار میتوان تشخیص داد، و هم خودش به صراحت بیان کرده است.
این کتاب خود به معنای مجموعهای از مقالات نیز میتواند باشد و هر فصل آن جای بحث و بررسی جداگانه دارد که نویسنده با مهارت تمام موفق به کتابت با این مُجَلَّد ؟؟ شده است. نکات حائز اهمیت در قسمت سرآغاز و سپس در فصل یک (بازنمایی مقام مردم سالاری)، و فصل 6 (جامعه مدنی و شهروندان) به چشم میخورد.
از اولین خاطرات من از دنیای ژورنالیسم تلویزیونی تماشای پوشش خبری قتل جان اف کندی و پیامدهای آن بود. گذشته از جدیت و سنگین بودن خود آن واقعه، به یاد میآورم که چقدر این اندیشه مرا تحت تأثیر قرار داده بود که نه تنها خود من در کنار پدر و مادرم و در منزل به تماشای آن صحنهها نشسته بودم بلکه در همان حال میلیونها نفر دیگر نیز ما را در نقاط دیگر جهان همراهی میکردند.
در واقع بدون آنکه از موضوع آگاهی داشته باشم، از آن طریق قدم در گستره عمومی گذاشته بودم. کتاب هابرماس با عنوان «تغییر ساختار گستره عمومی» یک سال قبل از آن به زبان آلمانی منتشر شده بود، اما سالها گذشته تا بتوانم به ترجمه کامل این اثر به زبانهای سوئدی (1984) و انگلیسی (1989) دست یابم. اما حتی پیش از مطالعه این متون، نقش رسانههای گروهی در جوامع معاصر و نسبت آنها با تحقق مردم سالاری، کنجکاوی مرا برانگیخته بود. با ظهور الگوهای انتقادی، در این اندیشه تردیدهایی پیدا شد و انتشار ترجمه کتاب هابرماس، یک چارچوب فراگیر برای نقد آن فراهم ساخت.
مفهوم گستره عمومی، یعنی فضایی اجتماعی که تحت تأثیر تاریخ بوده باشد و در آن اطلاعات، اندیشهها و مناظرات فکری بتوانند در جامعه گردش و انتشار داشته باشند و در عین حال اندیشه و مواضع سیاسی نیز قابل شکلگیری باشد، به یک اصل اساسی و تعیین کننده تبدیل گردید. چارچوب نقد هابرماس، گستره عمومی را از دیدگاهی جامعه شناختی تعریف کرد و آن را بیشی مترقی دانست که هنوز در عمل محقق نشده است.
علیرغم دامنه وسیع و چشمگیر کتاب هابرماس، هنوز سوالاتی بی پاسخ مانده بود. آثاری که در زمینههای مختلف پدید آمده بود به برخی از این سوالات میپرداخت، اما در اغلب موارد سوالات جدیدی را برمیانگیخت.
با ترجمه کتاب دیگری از هابرماس با عنوان «نظریه کنش ارتباطی» (1987 و 1984)، قدم بزرگ دیگری در تشریح نظری فرایندهای ارتباطی و نظم اج تماعی مرتبط با آن برداشته شد. اما باز هم سوالات و ابهامات جدیدی مطرح گشت و به تدریج انبوهی از آثار مکتوب ثانوی منتشر شد که میکوشید پروژه هابرماس را تفسیر، خلاصه و نقد کند. گذشته از معتقد است که دو فهم بنیادین از جامعه مدنی در حال حاضر وجود دارد. یکی از این نهادی – سازمانی مطرح است و ارتباط نزدیکی با پیش شرطهای نهادی و حقوقی یک ؟؟ سالار برخوردار از حقوق کامل شهورندی، دارد. فهم دوم، جامعه مدنی را بیشتر از منظر نظامهای ارزشی مینگرد و همانند دورکهایم بر پیوندهای اخلاقی جهان شمول به عنوان انسجام اجتماعی، تاکید میورزد. در حالی که هر یک از این دو تعبیر معضلات خاص عقیده دارم که هر دو شرایط نهادین و نظامهای ارزشی مناسب برای جامعه مدنی دارند، نکتهای که در ذیل بدان خواهیم پرداخت. این مجموعه پیش شرطهای دوگانه البته جامعه مدنی را آسان تر نمیکند. گذشته از تاکید بر اهمیت جامعه مدنی این نکته را نیز میدانم که مفهوم مزبور همانند مفهوم مردم سالاری گستره عمومی و شهروندی، اندیشههای تحلیلی و آرمانهای هنجاری است. سلیگمن (159: 1993) از ما میخواهد باشیم که اندیشه جامعه مدنی به ویژه در دنیای امروز چه ساختار شکنندهای دارد.
مجموعه این آثار، نگارنده سطور حاضر باز هم به آثار دیگری برخورد کرد که گرچه مستقیماً با نظریات هابرماس سروکار نداشتند، اما مسیرهای مشخصی را برای بررسی و بازبینی روابط موجود میان گستره عمومی، رسانههای گروهی و مردم سالاری عرضه میداشتند. مطالب فراوانی برای آموختن باقی مانده بود و هنوز هم این چنین است.
یکی از دشواریهای بنیادین مفهوم گستره عمومی آن است که به هنگام تجزیه و تحلیل این مفهوم و بررسی آنکه چگونه اجزای مختلف نظری و تجربی آن در کنار هم قرار میگیرند، موضوع بسیار پیچیده و مشکل میشود. همه چیز با یکدیگر مرتبط است (همان گونه که هم هگل و هم بودا از دریچه نظر خاص خود به اصل روشنگری، موضوع را تأیید میکنند)، و وقتی به بحث گستره عمومی میرسیم، تشخیص کلیه وجوه مشترک و در عین حال تمام مرزهایی که این پدیده را از محیط پیرامونش جدا میسازد، دشوار میگردد.
بازنمایی نظام مردم سالاری
در جهان امروز، مردم سالاری نظامی متزلزل و در معرض تهدید است. عوامل بسیاری در پیدایش این وضعیت موثر بودهاند که از جمله آشکارترین آنها میتوان به عوامل زیر اشاره کرد: رکود نظامهای اقتصادی و تبعات سیاسی آن، تهدید محیط زیست به وسیله اصول بنیادین تمدن امروز بشر، یک نظام آشفته بینالمللی که موقعیت «دولت ملی» در آن به معضل پیچیدهای تبدیل شده و تمایز بین بهرهبرداری نظامی و بهرهبرداری تبهکارانه از خشونت سازمان یافته نیز در آن تا حد زیادی از بین رفته است.
بسیاری از غربیانی که از فروپاشی نظام شوروی سرمست شدند، آن تحول را پیروزی بزرگی هم برای سرمایهداری و هم برای مردم سالاری لیبرال میپنداشتند.
در مقطع کنونی تاریخ، سرمایهداری جهانی بی تردید، رقیبی جدی ندارد. اما در عین حال، اینکه نظام مزبور چه تبعاتی را برای سعادت بشر و آینده کره زمین در بر خواهد داشت، موضوعی قابل بحث است.
پیامدهای این نظام برای تحقق مردم سالاری نیز محل سوال است. اگر تنش بین مردم سالاری و سرمایهداری از دیرباز با ما همراه بوده است، در شرایط کنونی موانع توسعه مردم سالاری را نباید صرفاً ناشی از منطق بازار دانست.
در حالی که شرکتهای خصوصی تن به نظارت قوانین جاری در نظامهای مردم سالار نمیدهند، بسیاری از حکومتهای سیاسی به ظاهر مردم سالار نیز در پیگیری اهداف و منافع خویش، هم رأیدهندگان و هم مجالس قانونگذار کشورهای خود را دور میزنند. حتی با فرض عالیترین و شریفترین نیات، فرایند حکومت به طرز فلج کنندهای دشوار گردیده است.
بسیاری از تصمیمگیریهای دولتی نیازمند دانش و تخصصی است که به مراتب از قوه درک و توشه اندیشگی شهروندان فراتر میرود. در بسیاری از کشورها، شهروندان در واکنش به این واقعیت مسلم، روز به روز از صحنه رسمی سیاست فاصله بیشتری میگیرند و مدیریت آن صحنه را به «طبقه سیاستمداران» واگذار میکنند، طبقهای که هابزبام (1994)، آن را «گروهی از سیاستمداران حرفهای، خبرنگاران، افراد ذینفوذ و سایرینی» میداند «که منافع خاص را دنبال میکنند و در تحقیقات جامعهشناختی، رفتارشان قاعده (حداقل) مقیاس صداقت بشری را اشغال کرده است». این روند سیاستزدایی از یک طرف شامل طبقه ثروتمند میگردد که امکانات و نفوذ خصوصی لازم را برای تعقیق و تأمین منافع خویش در اختیار دارند و از طرف دیگر توده مردم را در بر میگیرد که به طور فزایندهای احساس میکنند از شرکت در مسابقهای که علیهشان طراحی گردیده، هیچ نصیبی نخواهند برد.
مطالبه مردم سالاری
مفهوم مردم سالاری دارای چنان جذابیت بلاغی و بیانی است که بسیاری از آرزوهای ما را در ارتباط با جامعه مطلوب به زیر چتر خویش کشیده است. اما همانند خیلی چیزهای دیگر که انسان در اول کار، آرزویش را دارد، تأمل دقیقتر در مردم سالاری، سوالها و پیچیدگیهایی پدید میآورد.
آرناسون (1990) با اشاره به نظریات دان، از دو مسیر اصلی که نظریه مردم سالاری در دوره حاضر پیدا کرده سخن میگوید: یکی به طرز ملالآوری رنگ و بوی عقیدتی (ایدئولوژیک) دارد» و از دیدگاهی محافظهکارانه در اندیشه کارکردی ساختن مردم سالاری است، ودیگری که «با بی پروایی آرمانگرا» است و به زعم وی نوعی افراطگرایی رومانتیک را در بر میگیرد. بخشی از تنش نظری پیرامون مفهوم مردم سالاری براساس این قطبیت، بی تردید قابل فهم و شناخت میشود: مثلاً، در مورد اول، در علوم رایج سیاسی، معیارهای آرمانگرایانه مردم سالاری تا حد زیادی تقلیل یافته و ضرورت به حقیقت تبدیل شده است.
بر این اساس، مردم سالاری دیگر نظامی که منعکس کننده اراده مردم باشد، تلقی نمیگردد، بلکه نظامی به حساب میآید که با متناوب ساختن حضور نخبگان در اریکه قدرت، حق انتخاب مصرف کنندگان سیاسی جامعه را افزایش میدهد. حتی اینکه چنین نظامی میزان مشارکت شهروندان را کم میکند، نشانه موفقیت آن قلمداد میگردد زیرا این طریق، ثبات نظام مزبور بیشتر میشود (Simonds, 1989).
علاوه بر این، چرخه اندیشگی بستهای نیز رواج دارد که مفهوم مردمسالاری را با نظامهای سیاسی رایج در جوامع سرمایهداری لیبرال، یکی میگیرد. در مقابل، نظریه آرمانگرایانهای وجود دارد که ترکیب خوشایندی است از خیالپردازی و نزدیکبینی جامعه شناختی.
ما به جای آنکه یکی از این دو شق افراطی را برگزینیم، سود بیشتری خواهیم برد اگر با دقت و انعطافپذیری، خود را بین آن دو قطب قرار دهیم. اگر منطق هویت را که میگوید واقعیت موجود همان تحقق مردم سالاری است، نپذیریم، باز هم میتوانیم از آنچه که در نظام فعلی شایسته حفظ کردن است، به نحوی خردمندانه بهرهبرداری کنیم.
به واقع، با تعمق بیشتر در سنت فلسفی مردم سالاری لیبرال، بسیاری از اندیشمندان چپ (مثلاً Held , 1993, Keane 1988a, Mouffe, 1992b) بر اهمیت حفظ بسیاری از آرمانهای این نظام تأکید گذارده و دلیل آوردهاند که اجرای این آرمانها در عمل، پیامدهای کاملاً بنیادینی را به ارمغان خواهد آورد. بنابراین، طیف چپ نیز در سنت مردمسالاری لیبرال، عناصر مهمی را میبیند که میتوان از آنها برای تجدید حیات قدرت دولت و حل مناقشات مربوط به منافع متعارض و خصومتهای اجتماعی بهره گرفت.
رویههای مردم سالار، تبدیل به روشی میشوند برای ساماندهی و نظم بخشی به منافع، برنامهها و ارزشهایی که در جوامع متکثر با یکدیگر رقابت میکنند، و در عین حال فرصتی پدید میآید برای آنکه محدودیتهای سنت لیبرالی شناسایی و مرتفع گردند.
گستره عمومی، روایتی تاریخی
تعاریف مربوط به گستره عمومی (یا حوزه عمومی) که نقش تعامل بین شهروندان را در روند سیاسی جامعه برمیشمرند، به یونانیان باستان باز میگردند. البته تعریف هر آنچه که «عمومی» است از دیرباز براساس تأویل ما از مفهوم «خصوصی» صورت میپذیرفته است.
در اندیشه سیاسی معاصر، بسیاری از نویسندگان، نگرش بلند پروازانهای را به مفهوم «عمومی» یا عنصر عمومیت در فرایند شکلگیری مردم سالاری از خود بروز دادهاند؛ از برجستهترین این نویسندگان میتوان به دیویی (1923/1954)، آرِنت (1958)، و هابرماس (1962/1989) اشاره کرد. تعریفی که از عمومیت به نظر این سه اندیشمند رسیده، به هیچ روی با یکدیگر یکی نیست؛ سنتهای اندیشگی این سه متفاوت است و هر یک رویکردی متمایز را نسبت به مقوله مزبور برمیگزیند.
مثلاً، کارکردها و معضلات رسانههای گروهی اساس بحث دیویی و هابرماس را تشکیل میدهند، حال آنکه در آثار آرنت چنین نیست. تشابهات و تفاوتهایی در افقهای سیاسی، جامعه شناختی و تاریخی اینان وجود دارد، اما کار هابرماس علیرغم مشکلات جدی چندی، از همه مفیدتر نشان میدهند.
در این مبحث به تعریف و شناخت وی از گستره عمومی و واکنشهایی که در محافل علمی برانگیخته خواهیم پرداخت. اختصاصاً، تأکید ما در اینجا بر تعریف وی از گستره عمومی سیاسی خواهد بود، نه مفهوم گستردهتر گستره عمومی فرهنگی که ادبیات و هنرهای زیبا در آن جای میگیرند.
در عین تمرکز بر هابرماس، آثار و اندیشههای دو نویسنده دیگر نیز با وی مقایسه میگردد، مقایسه دیگری نیز اخیراً از دیدگاه هرمنوتیک بر تأویل سه اندیشمند مذکور از مفهوم شهروندی صورت گرفته که میتوان آن را در اثری از آله هاندرو (1993) مطالعه کرد.
منظور هابرماس از گستره عمومی در شرایط آرمانی قلمرویی از حیات اجتماعی است که تبادل اطلاعات و عقاید و دیدگاهها درباره مسائل مورد توجه و حساسیت عمومی و در نتیجه شکلگیری افکار عمومی در هر زمینهای، در آن قلمرو صورت میگیرد.
گستره عمومی وقتی «به وقوع میپیوندند» که شهروندان بنابر حق گردهمایی و معاشرت خویش، در زمره عناصری اجتماعی به بحث درباره مسائل روز، به ویژه موضوعات سیاسی، بپردازند. از آنجا که محدوده جامعه جدید، فقط امکان حضور فیزیکی تعداد نسبتاً قلیلی از شهروندان را امکانپذیر میسازد، رسانههای گروهی به نهادهای اصلی گستره عمومی تبدیل گشتهاند.
تعریف هابرماس از گستره عمومی، بر محوریت تحلیلی گفتمان عقلانی و انتقادی استوار است. به بیان دیگر، از دیدگاه هابرماس، گستره عمومی در خلال استدلال فعالانه عموم مردم درباره عقاید و دیدگاههای خویش پدید میآید. از طریق این گفتمان است که افکار عمومی شکل میگیرد و به نوبه خود در شکلگیری سیاستهای دولتی و رشد جامعه در مفهوم کلیاش موثر میافتد.
حکایت گستره عمومی هنوز هم با ماست، زیرا محققان و صاحب نظران دائماً روایتهای جدیدی از آن را برایمان نقل میکنند.
گستره عمومی سیاسی، فضایی را در بر میگیرد – فضایی استدلالی، نهادین، ساختاری – که در آن فضا، مردم حین ایفای نقش شهروندی خویش به چیزی دسترسی پیدا میکنند که به استعاره میتوان آن را گفتگوی اجتماعی نام نهاد.
گفتگوی اجتماعی، درباره مسائل مورد توجه عموم یا به بیان دیگر، سیاست در عامترین معنیاش، در میگیرد.
این فضا، و شرایط ارتباطی جمعی حاکم در آن، لازمه استقرار مردم سالاری در هر جامعهای هستند.
این مجموعه نهادها و کنشها بیانگر فرهنگی عمومی است – مجموعهای از معانی و کنشهای اجتماعی مرئی و قابل دسترسی – و در عین حال، وجود یک فرهنگ مشترک را از پیش، بدیهی میشمارد.
میتوان گفت که یک گستره عمومی فعال در واقع تحقق لازمههای ارتباطاتی هر نظام پایدار مردم سالار است. و همچون مفهوم مردم سالاری، استفاده از واژه و مفهوم گستره عمومی به این معنی نیست که آنچه که امروز شاهدش هستیم، مظهور کاملی از حقیقت آن مفهوم است.
در اینجا هم، شاید عاقلانهتر آن باشد که خود را بین مواضع ایدئولوژینگر «ملالنگیز» و مواضعی که «بیپروا» آرمانخواه هستند، قرار دهیم.
منشوری به نام تلویزیون
هر نوع سوالی درباره تلویزیون پرسیده شده و هنوز هم میتوان پرسید. در پاسخ به این قبیل پرسشها، نظرات بسیار متنوعی از دیدگاههای گوناگون و با استفاده از روشهای تحقیقاتی و نظری متفاوت طرح گردیده است. از این گذشته، تلویزیون به چندی از گفتمانهای عامه و گفتمانهای تخصصی نیز وارد گشته است. این گفتمانها میکوشند تلویزیون را به طرق مختلف تعریف کنند.
مثلاً، برخی از این گفتمانها، تلویزیون را یک رسانه خبری خواندهاند، برخی دیگر آن را وسیله سرگرمی عمومی مردم معرفی کردهاند، بعضی آن را ابزاری برای اتلاف فراوان وقت قلمداد کردهاند، بعضی آن را وسیلهای دانستهاند که میتوان به کمکش کودکان را در طی روز آرام کرد و اوقاتشان را پر نمود اما افسوس که عنان این وسیله مفید از کف انسان خارج شده است، بعضی دیگر از این گفتمانها تلویزیون را منبعی برای انتشار اخبار فاقد ارزش و حتی مبتذل خواندهاند و بعضی نیز آن را منبع بروز آثار منفی اجتماعی دانستهاند. حتی اگر چندان تحت تأثیر این تعداد دیدگاه تحلیلی و غیر تحلیلی هم قرار نگیریم، کیفیت چند بعدی و چند معنایی خود پدیدهای به نام تلویزیون، آن را به موضوع تحقیقی وسوسه انگیزی تبدیل میکند.
هر چه میکوشیم که بدان نزدیکتر شویم، حس میکنیم از شناخت مفهومی آن پدیده بیشتر فاصله گرفتهایم. تلاش برای توصیف تحلیلی تلویزیون، شناخت ویژگیهای نهادین و ساختاری آن، پویایی اقتصادی آن و برنامههای تولیدیاش – حتی در کشور کوچکی مانند سوئد – ممکن است ما را با ناکامی مواجه سازد.
هیث (1990) معتقد است که «تلویزیون پدیدهای دشواریاب، بی ثابت و فراگیر است و گویی برای استهزای انسان هم که شده از هر نوع تحلیل مفهومی میگریزد». اما با وجود این، باز هم میتوانیم – و باید - «چیزی» درباره تلویزیون بگوییم هر چند باید توجه داشته باشیم که هر آنچه درباره تلویزیون بگوییم ناقص و گزینشی خواهد بود.
ژورنالیسم تلویزیونی نفساً به مجموعهای خاص از برنامههای تلویزیونی اطلاق میشود و بنابراین خصوصیات ویژه این رسانه در مورد آن نیز صدق میکند.
سه دیدگاه
تلویزیون پدیدهای است با ابعاد و ویژگیهای فراوان و بنابراین میتوان از مواضع و دیدگاههای متنوعی دربارهاش نظریه پردازی کرد.
از نظر هوشمندانه سیلورستون (1994)، تلویزیون را میتوان یک «فنآوری دوربرد» تلقی کرد. فنآوری خاص تلویزیون در نحوه بهرهبرداری و مصرف بینندگان خانگی از برنامههای پخش شده و نیز سایر فنآوریهای خانگی نظیر ویدیو، تله تکست، وسایل مخابراتی، رایانه و بازیهای رایانهای، تأثیر میگذارد و محیطی مرکب و متشکل از رسانههایی با فنآوری مشابه یا حتی تلفیق شده با یکدیگر ایجاد میکند. ما برای سهولت در بحث حاضر، نگارنده خود را به سه بعد از ابعاد مختلف «منشور» تلویزیون محدود خواهد کرد: تلویزیون در عین حال یک صنعت، مجموعهای از متون دیداری – شنیداری، و نیز یک تجربه اجتماعی – فرهنگی است.
میتوان از این سه زاویه به تلویزیون نگریست، زوایایی که هر کدام درک ما را از این پدیده در مسیرهای مختلفی جهت میبخشند. استفاده از استعاره منشور در اینجا سودمند به نظر میرسد زیرا نه تنها بر این اساس تلویزیون ابعاد زیادی به خود خواهد گرفت بلکه هر بعد آن فهم ما را از تلویزیون در جهت خاصی هدایت خواهد کرد، ضمن آنکه در عین حال شناخت تمام ابعاد به طور همزمان دشوار خواهد نمود.
وقتی توجه خود را به یکی از ابعاد این منشور معطوف میکنیم سایر ابعاد آن از برابر دیدگان ما ناپدید میشوند (حتی اگر توانسته باشیم به اختیار خود و آگاهانه به میزانی از چند بعد نگری دست بیابیم). تلویزیون را نمیتوان به هیچ یک یا دو بعد از ابعاد متشکلهاش تقلیل داد زیرا تلویزیون پدیدهای همواره مرکب و پیچیده خواهد بود.
فهمهای حاصل از ابعاد گوناگون این منشور، همگی مکمل یکدیگر هستند. این دیدگاه «منشوری» تشابهات آشکاری با رویکرد چند بعدی ما به گستره عمومی دارد که در فصل قبلی تشریح گردید.
صنعت تلویزیون – اقتصاد سیاسی آن – برای آن بعد گستره عمومی که به نهادهای رسانهای میپردازد اهمیت اساسی پیدا میکند. خود صنعت تلویزیون نیز از ویژگیهای ساختاری جامعه تأثیر میپذیرد، متون دیداری – شنیداری تلویزیون با حداقل متون خبرنگارانه آن، عناصر اصلی بعد بازنمایی گستره عمومی هستند، تلویزوین از دیدگاه یک تجربه اجتماعی – فرهنگی با بعد تعاملات اجتماعی – فرهنگی گستره عمومی ارتباط مستقیم دارد.
در اینجا از دیدگاهی عمومی به بعد اقتصاد سیاسی رسانهها میپردازیم، تحقیقات راه گشای دالاس اسمایث فید (1994) و نیز هربرت شیلر که همچنان به تحقیق در باب اقتصاد سیاسی رسانهها و صنایع اطلاعاتی مشغول است، محرک اصلی و بزرگ این رویکرد بودهاند. شیلر در اکثر آثار خود بر بعد فراملی اقتصاد سیاسی رسانهها تاکید دارد.
آرمان عمومی ایجاد یک نظام ارتباطاتی به شکل فضای فرهنگی همگانی که برای عموم مردم باز، متنوع، و قابل دسترسی باشد معیار بنیادینی به دست میدهد که طبق آن اقتصاد سیاسی عملکرد نظامهای موجود را مورد سنجش قرار داده و به طراحی نظامهای جایگزین میپردازد (Golding and Murdock , 1991:22).
بنابراین به جای عزیمت نظری از مفهوم مخاطبان مختار اقتصاد سیاسی با رویکرد انتقادی کار خود را با مجموعه روابط اجتماعی و بازی قدرت آغاز میکند (18» 1991). این مجموعه روابط اجتماعی، سلسله مراتب اجتماعی – فرهنگی و مادی و سیاسی حاکم بر جامعه مخاطبان را در بر میگیرد. اقتصاد سیاسی رسانهها توجه خود را بر دسترسی متفاوت مخاطبان به انواع مختلف تولیدات رسانهای معطوف میسازد زیرا این تفاوت و تفارق در دسترسی به رسانهها اساساً ناقض اصل شهروندی و مردم سالاری است. گولدینگ و مرداک در آثار دیگری از همین دیدگاه استفاده کردهاند تا نشان دهند که نابرابری شهروندان در دسترسی به فرهنگ و اطلاعات رسانهای برای مردم سالاری زیانبار است.
بسیاری از نقادان گفتهاند براساس اصل اصالت کالا در نظام اقتصادی بازار، مخاطبان تلویزیون نوعی محصول قملداد میشوند که تلویزیون آنان را به شرکتهای تبلیغاتی عرضه میکند؛ پخش برنامههای تلویزیون – در حقیقت – برای پر کردن اوقات مابین پخش آگهیهای تجاری صورت میگیرد.
براساس این منطق میتوان درک کرد که چرا برخی انواع خاص برنامهها پخش میشوند و برخی دیگر خیر: جذابیت گسترده و پرهیز از انگیزش جنجالهای جدی اجتماعی دو معیار اصلی و عمومی در انتخاب برنامه پخش هستند. پیامدهای منطق کالانگر را میتوان با کمک اصول نظریه ارتباطات تا حدی شناسایی کرد.
همانند بسیاری از درآمدهایی که درباره مبانی علم ارتباطات به رشته تحریر درآمدهاند، در الگوی ارتباطاتی رومن یاکوبسن شش «کارکرد» برای ارتباطات بر شمرده شده که یکی از آنها کارکرد «استوار بیان» است. همان طور که از نام این کارکرد پیداست، با استفاده از آن گوینده استمرار بیان خویش را حفظ میکند؛ مثلاً در یک مکالمه تلفنی، این کارکرد عبارات ذیل را میتوان در بر بگیرد: «الو، صدایم را میشنوی؟»، «گوشی دستت است؟»، «تلفن را قطع نکنی!».
متون تقلیدی تلویزیون
اکنون بهتر است این منشور را کمی بچرخانیم و از وجه دوم به تلویزیون بنگریم، یعنی آنچه که تلویزیون تولید میکند. در عمل فرایند معناسازی در تلویزیون و البته تمام رسانهها دارای ناپایداری مضاعفی است. در وهله اول، این ناپایداری ناشی از کیفیت چند معنایی تمام انواع ارتباطات و تمام متون است: معنا به ندرت کاملاً خالی از ابهام است و معمولاً مرزبندیهایی را که انسان برای مهار آن تعیین میکند، میشکند و عرصههای تو در تویی را در مینوردد. با وجود این، در سالهای اخیر در محافل تحقیقاتی علوم رسانه شناسی این گرایش عمومی وجود داشته که ویژگی چند معنایی بودن گفتمانهای تلویزیونی مورد اغراق و مبالغه قرار گیرند. ریشههای این گرایش به خوبی قابل فهم است البته اگر آن را واکنشی بدانیم در برابر گرایشهای پیشین محققان همین عرصه که تأکید عجیبی بر توان و نیروی یک جانبه و یک بعدی پیامهای رسانهای داشتند. از سوی دیگر، این تأکید شدید بر چند لایگی متون تلویزیونی از ماهیت تکراری و قالبی اغلب تولیدات تلویزیونی، ثبات نسبی اکثر چارچوبهای ادراک جامعه مخاطبان از آن تولیدات و آشنایی فرهنگی ایشان با گفتمانها و انواع برنامههای تلویزیونی چشم میپوشد.
تمام واقعیتهای فوق چند معنایی بودن برنامههای تلویزیونی را محدود میسازند، اما به هیچ روی موجب از میان رفتن آن پدیده نمیگردند.
در وهله اول، ناپایداری معنا تا حدی به ویژگیهای ماهوی خود متن باز میگردد.
تنها در تماس با توه مخاطبان است که معنای یک برنامه تلویزیونی فعال میشود، و آن متن «دوباره زنده میگردد». حتی، فیسک (1987) در پیروی از (رولاند) بارت و سایر نظریهپردازان در عالم نقد ادبی، برنامههای تلویزیونی را به دو دسته متمایز تقسیم میکند و یک دسته را محصولات یا «آثار» و دسته دیگر را «متون» نام مینهد.
به زعم وی برنامههای تلویزیونی تنها زمانی به «متن» تبیدل میشوند که با مخاطب تماس پیدا میکنند و طی آن فرایند در معرض تحلیل ذهنی قرار گرفته و معنادار میگردند. بنابراین، هم خود متن و هم فرایندهای دریافت ذهنی در ناپایداری و بی ثباتی معنا دخیل هستند.
علیرغم این ناپایداری مضاعف معنا در متن دیداری ـ شنیداری، پدیدهای به نام متن ارزش پژوهشی خود را به هیچ روی از دست نمیدهد، بلکه از لحاظ مطالعه علمی اندکی پیچیدهتر میشود. امروزه، رویکردهای تأویلی گوناگونی برای تحلیل متون تلویزیونی وجود دارند که هر هیچ یک نیز دارای جایگاه برتری نسبت به بقیه نیست.
مجموعه ارزشمندی است که علاوه بر معرفی تعدادی از این رویکردها، ماخذ و مراجع بسیاری را نیز مطالعه افزونتر در اختیار خواننده مینهند. هر یک از این رویکردها بر پایه مفروضات و روشهای خاصی استوار است و از دیدگاه محدود و ویژه خویش به موضوع مینگرد.
حتی اگر نتوانیم با اطمینان کامل تمام معانی ممکن یک متن تلویزیونی را که به سوی مخاطب مخابره میشوند کشف کنیم، حداقل میتوانیم معانی احتمالی یا آشکارتر را روشن سازیم، و کاربردها و تدابیر گفتمانی مور استفاده در آن متن را مورد تحلیل قرار دهیم. حوزههای معنایی معتبر در تحقیقات رسانهای بیشتر اجتماعی هستند تا منحصر به فرد، بنابراین تفاوتهای ظریف معنایی که در اثر تأویلهای مختلف به دست میآیند باید جنبه اجتماعی – فرهنگی داشته باشند و نه جنبه فردی.
با مقداری تواضع باید بگوییم که از دیدگاه ما، متن نوعی «ماده خام» در فرایند تولید معناست که در انتظار تماس با توه مخاطبان به سر میبرد.
ویژگیهای این ماده خام – حتی اگر شناخت ما از آنها موقت و ناپایدار باشد – برای «محصول» نهایی یا به عبارت دقیقتر، برای تولید و انتشار مستمر معنا که متون تلویزیونی نیز در آن مشارکت دارند، اهمیت بسیار زیادی پیدا میکند.
تحلیل فرایند دریافت ذهنی هنوز قادر به ارائه «سخن آخر» درباره متون تلویزیونی نیست.
اطلاعاتی که در این قبیل تحقیقات جمعآوری میگردد – توصیف مردم از نحوه معناسازی ذهنشان از برنامههای تلویزیونی – باید در مرحله بعدی مورد تفسیر قرار گیرد و به وسیله محقق «بازنمایی گفتمانی» بیابد. و آنانی که این قبیل متون را میخوانند – که خود بیننده برنامههای تلویزیونی هستند – خود باید درباره این متون نتیجهگیری کنند.
این همه بدان مفهوم نیست که در این زنجیره تأویل و افهام در گرداب نسبیت بی ثمر و بی پایان گ رفتار خواهیم آمد. دقیقاً همین نحله فکری «این یا آنی» یا «اضطراب دکارتی» است که ما باید درنوردیم. بلکه در عوض بهتر است اندکی فروتنی معرفت شناختی را چاشنی کار خود سازیم. تمام تحلیلهایی که از واقعیت اجتماعی به عمل میآوریم، چه به مقوله رسانهها ارتباطی داشته باشد و چه نداشته باشد، فقط در حد تأویلهای خود ما از موضوع باقی میمانند.
ما میکوشیم این تحلیلها بهترین، دقیقترین و قانع کنندهترین تحلیلها باشند، اما هیچ راه برتری برای خروج از «وضعیت بشری تأویل» وجود ندارد.
در سطحی عمومی، تلویزیون به وسیله مجموعههای متفاوتی از رموز و نشانهها با مخاطبان خود ارتباط برقرار میکند. فیسک (1987) سه مجموعه از این رموز را طبقهبندی و معرفی کرده است که او را برای محقق آسانتر میکند.
رموز طبیعی از زندگی اجتماعی آمیخته با فرهنگ ما سرچشمه میگیرند و در الگوهای رفتاری ناشناخته شدهای نظیر نحوه لباس پوشیدن، سخن گفتن، آداب معاشرفت شخصیتهای تلویزیونی، گزینش و تزیین محیط و فضای برنامه نمود مییابند. رموز فنی که محصول روشهای عملیاتی تلویزیون هستند شامل اموری نظیر روش فیلمبرداری تدوین و نورپردازی میشوند که در نحوه انگیزش و د قت ما به ظرایف مختلف دیداری شنیداری یک برنامه موثرند. رموز عقیدتی گفتمانهای تلویزیونیای هستند که هدفشان ایجاد برداشتهای جمعی مشترک و نهایتاً تاثیرگذاری در نظم اجتماعی موجود است مثلاً نشانههای دیداری شنیداریای که انواع مختلف مواضع اجتماعی را تعریف و تایید میکنند و آنها را مشروع جلوه میدهند از نوع رموز عقیدتی به شمار میآیند. من ترجیح میدهم این گروه آخری را رموز تلفیق گر نام بگذارم و ایدئولوژی را در حد یک واژه که در حوزه نقد م تون به کار میرود نگاه دارم. به این ترتیب تمام الگوهای فرهنگی به شکل پیشینی یا قیاسی در توسعه روابط اجتماعی منجر به سلطه موثر تشخیص داده میشوند. ویژگی ایدئولوژیکی هر نوع گفتمان کیفیتی نسبی دارد و باید از طریق نقد تاویلی آن گفتمان در زمینه اجتماعی خودش شناخته شود (Thompson, 1990).
بنابراین رموز تلفیقگر میتوانند ابعاد ایدئولوژیکی نیز داشته باشند. طبقه اجتماعی، نژاد، فن مداری و نظایر آن اما باید از دیدگاه تحلیلی از وجود آنها اطیمنان حاصل کرد و تک تک آنها را برشمرد. این رموز آنچه را نیز که برگر و لوکمان (1967) عوالم نمادین را به ما عرضه میدارند. این عوالم نمادین چارچوبهای پیش پنداشتهای هستند که هدفشان کردن تجارب پراکنده زندگی روزمره بشر درون چارچوبهای بزرگتر نظری و انتزاعی و ایجاد متونی کاملتر و فراگیرتر بین همان چارچوبها و نیز ارائه معنایی هستی شناختی از آنهاست. به هر کس این سه مجموعه رموز تلویزیونی – طبیعی، فنی و تلفیق گر نقطه نظری آغازینی هستند برای شناخت بهتر روشهایی که تلویزیون به واسطه آنها با مخاطبان خود ارتباط برقرار میکند. این رموز به ویژه در شناخت یکی از اساسیترین متون تلویزیونی یعنی واقعگرایی (رئالیسم) آنها موثرند. واژه واقعگرایی یا رئالیسم علی رغم رواج و فراگیریش شدیداً معضل ساز بوده است. از یک سو این واژه با مباحثات و نظریات کهن مربوط به سرشت واقعیت و روشهای ممکن بازنمایی عینی آن واقعیت گره خورده است. از سوی دیگر این واژه با سنتهای رواج یافته در دنیای مطالعه و شناخت فیلم و رمان پیوند نزدیکی برقرار کرده است. در دنیای تلویزیون به سختی میتوان برنامهای را سراغ کرد که به نحوی واقعگرا (رئالیستی) نباشد کارتونی که داستانش مربوط به روباتهای فضایی است و یک سریال کمدی هر دو در محدوده ویژگیهای خاص خویش درجاتی از واقعگرایی را در واقعگرایی مجموعهای سوال ملتمسانه را در بر گرفته و نظریات که درباره این موضوع پیشنهاد شدهاند بازاری آشفتهاند. نگارنده این مقاله ینز با کرنر موافق است و گرچه نظرات او نتواند از آشفتگی این بازار بکاهد باز هم به نظر میرسد که به ناگزیر باید با این موضوعات دست و پنجه نرم کرد و در این راستا برخی از نقطه نظرات کرنر بسیار سودمندند.
ژورنالیسم عامهپسند تلویزیونی
تلویزیون تقلیدی رایج و غالب در جهان امروز، عمدتاً از برنامههای خبری انباشته شده است. این تلویزیون به واسطه رموز طبیعی، فنی و تلفیقگر خود استعداد آن را دارد که در پیشبرد معرفت عمومی موثر افتد و به بعد بازنمایانه گستره عمومی کمک کند.
ژورنالیسم تلویزیونی میتواند به شکل سازندهای عامل محرک بعد تعاملات اجتماعی ـ فرهنگی در گستره عمومی باشد: این رسانه از منظر یک تجربه اجتماعی ـ فرهنگی میتواند فرهنگ عمومی و مشارکت مردم سالارانه را تقویت کند و تحکیم بخشد. در نظامهای سیاسی، مشارکت مردم سالارانه مستقیم تنها به میزان محدودی امکانپذیر است؛ مابقی این مشارکت از طریق بازنمایی جامه عمل میپوشد. این بازنمایی سیاسی، دارای همتای رسانهای است: تمام اعضای یک جامعه نمیتوانند در صحنه کلیه رویدادها و تحولات حاضر باشند، اما خوشبختانه تلویزیون میتواند آن رویدادها را به ما منعکس سازد.
آنچه که در این فصل مایل به انجامش هستیم بررسی برخی از روندهای رایج در انواع مختلف ژورنالیسم تلویزیونی است. برای حفظ همگنی این بحث با دیدگاه معتقد به ماهیت منشورگونه تلویزیو در ابتدا به بعد صنعتی ژورنالیسم تلویزیونی و اختصاصاً تنش حرفهای عمیق موجود بین ابعاد تلویزیونی و ژورنالیستی میپردازیم. در مطالعه بعد اجتماعی – فرهنگی ژورنالیسم تلویزینی با این فرض که فراگیرترین تحولات این ژورنالیسم را میتوان تحت واژه عامه پسندی طبقه بندی و توصیف کرد به برخی از مفاهیم نهفته در اصطلاح عامه پسند که در این حوزه مصداق مییابند، اشاره خواهیم کرد. باید اذعان کرد لفظ عامه پسند عبارتی انعطافپذیر و پویا ولی در عین حال بسیار مفید برای بحث اخیر خواهد بود.
ژورنالیسم تلویزیونی: تنشی بنیادین
نظریه پردازان علوم ارتباطات همیشه دوست دارند بگویند که هیچ خبر یا گزاره محضی وجود ندارد هیچ زبانی را نمیتوان یافت که عاری از پیش فرضها و گرایشهای ارزشی باشد و به طور ضمنی روابط اجتماعی خاصی را در میان بهرهبرداران از خود مطرح و برجسته نسازد. از نگاه ایشان هر نوع بازنمایی معرفت بشری درباره جهان دارای جهت گیریهایی است که به واسطه فنون لفظی و کلاسی قابل لمس میشوند. ژورنالیسم تلویزیونی نیز از این قاعده مستثنی نیست: این ژورنالیسم هرگز نمیتواند بدون آنکه ابهامی بیافریند «آینهای از رویدادها» را به مخاطبان خویش عرضه کند. از سوی دیگر نظریهپردازان حوزه علوم ارتباطی تنها بخش کوچکی از جمعیت مخاطبان تلویزیونی را تشکیل میدهند و باید دید که آیا اکثریت مخاطبات نیز با این عقیده موافقند یا خیر.
مفهوم عینیت و بر آن ؟؟ تمایز بین «اطلاعرسانی» و «سرگرمی» نیز از جمله مباحث عملی و حرفهای
بوده که از زمان رواج ژورنالیسم تلویزیونی، اهالی آن ژورنالیسم در شناخت و فهم بهترش مطرح ساختهاند. برای مطالعه دو بحث کاملاً متفاوت درباره این موضوع در قالب تاریخچه ژورنالیسم.
اطلاعرسانی و سرگرمی مفاهیمی هستند که در گفتمانهای عمومی و تخصصی فراوان مورد استفاده بودهاند، اما از دیدگاه نظری هرگز خالی از ابهام نبودهاند. از یک لحاظ، این دو مفهوم تمایز بین لذت و زحمت را منعکس میسازند و به همان تفاوت ؟؟ طرح معرفت عمومی و طرح فرهنگ عامه رهنمون میگردند.
در ایالات متحده آمریکا، ژورنالیسم تلویزینی از یک سو براساس اهداف محض ژورنالیسم و از سوی دیگر مبتنی بر انگیزههای تجاری و آن فهم فرهنگی از تلویزیون که آن را یک رسانه سرگرم کننده میداند، تعریف شده است. سالها این عقیده رواج داشت که ژورنالیسم تلویزیونی در قبال منافع عمومی متعهد است اما منبع درآمد اقتصادی چشمگیری نیست.
این عقیده به تدریج در دهه 1970 با پیدایش روشهای نوین ارائه اخبار در برنامههای خبری محلی دستخوش تغییر گشت.
موشکافی در مفهوم عامه پسندی
از فصل اول این کتاب به خاطر داریم که چه عناصری یک پدیده را عمومی میسازند. هابرماس بر تعامل گفتمانی بین شهروندان پافشاری میورزد. منظور از عموم مردم توده ساکنی از افراد یک جامعه یا محصولی که از نظرسنجیها به دست آمده باشد نیست. عموم مردم تا زمانی وجود دارند که تبادل فعالانه عقاید و اطلاعات میان شهروندان برقرار باشد این همان بعد تعاملی گستره عمومی است.
از همین رو بود که بعد تعامل اجتماعی را در گستره عمومی و تلویزیون را از یک منظر یک تجربه اجتماعی فرهنگی مورد بررسی قرار دادیم. در حوزه ژورنالیسم تلویزیونی این بدان معناست که کارکرد ارتباطاتی آن را کشف کنیم: در سطح خاصی ملاک ژورنالیسم مطلوب باید تا حدی به ؟؟ حرفه برای جذب و مشارکت دادن مخاطبان، ایجاد فرایندهای معناسازی و تأمل انتقادی باشد. طبق اصطلاحاتی که فیسک به کار میبرد (185: 1989)، این همان آفرینندگی ژورنالیسم است.
ظرفیت تحریک ذهنی و فراخوانی خاطرات و سوابق آن به حافظه، برانگیختن واکنش در مخاطب و مبادله اندیشه با سایرین، همگی در مفهوم ؟؟ نهفتهاند. طبق نظر فیسک، این کیفیت تنها در زمینههای فرهنگی خاصی قابل ظهور در چند زمینه فرهنگی این چنینی وجود دارد و بنابراین میتوان ادعا کرد که انواع مختلفی از ژورنالیسم وجود دارند که بخشهای مختلف جمعیت مخاطبان را هدف خود قرار میدهند.
قالبهای کهنه و نو
امروزه ژورنالیسم تلویزیونی وارد مرحلهای شد که انواع تدابیر و روشهای فنی تولید یا آنچه که آلتئید و اسنو (1991) قالبهای نمایشی میخوانند، به طور فشرده و گستردهای در آن مورد آزمایش قرار میگیرد. قالب نمایشی در واقع روشی است که طی آن محتوای یک برنامه تعریف، شکلدهی و ساختاربندی شده و نهایتاً به نمایش درمیآید. این قالب حلقه واسطهای است بین فنآوری تولید، موضوع و محتوای برنامه، ضروریات اقتصادی رسانه و شرایط و توقعات مخاطبان. ویژگیهای عامهپسندی یا «ارزشهای سرگرم کننده» در ژورنالیسم تلویزیونی چیست؟ تعدادی از ویژگیهای عمومی این اصل بر ما شناخته شده هستند – هیجانانگیزی و احساساتگرایی، شخصیسازی مضامین، موضوعات نمایشی (دراماتیک) شخصیتهای درگیر در خبر، ضرباهنگ تندتر، و مضامین تجریدی محدودتر – اما قالبهای خاصی نیز وجود دارند که اصل عامهپسندی را به روشهای خاصی به نمود میآورند و معانی ضمنی خاصی را نیز در پی دارند.
چنانچه بررسی خود را با قالبهای رایج امروز ژورنالیسم تلویزیونی آغاز کنیم، یک فهرست کلی و نه کامل به دست میآید که برای آسانتر شدن اجمالاً به دو دسته اصلی قالبهای «کهنه» و «نو» قابل تقسیماند:
قالبهای کهنه
الف) برنامههای خبری سنتی: این برنامهها ضمن حفظ قالب سنتی خود، در برخی از تدابیر تولیدی مورد تجدیدنظر کردهاند.
ب) جُنگهای سنتی وقایع روز
ج) میزگردهای ژورنالیستی: این قالب قدیمی و جا افتاده معمولاً مباحثه بین خبرنگاران و نخبگان جامعه را در بر میگیرد.
د) برنامههای مستند
قالبهای نو
الف) برنامههای خبری عامهپسند و جنجالی (تابلوئید): نمونه این برنامهها را میتوان در برنامههای خبری محلی در ایالات متحده سراغ کرد، شگردهای خاصی در این برنامهها به کار میرود اما سبک اولیه آنها بیشتر به روزنامههای عامهپسند چاپ عصر نزدیک است که به انتشار اخبار هیجانی، حوادث میپردازند.
ب) میزگردهای عمومی
ج) جنگهای اطلاع رسان و سرگم کننده: میزگردهای صبحگاهی قالب عمده این برنامهها هستند اما در ساعات اولیه و پایانی شب نیز چنین برنامههایی پخش میشوند.
د) برنامههای خبری بینالمللی که از شبکههای ماهوارهای پخش میشوند.
البته قالبهای دیگری نیز وجود دارند که از آن جمله میتوان به برنامههای «مبتنی بر واقعیت» اشاره کرد.
برجستهتری و بحث انگیزترین این برنامهها در سطح جهان از نوع «بازسازی جرایم» است که معمولاً برای بنندگان تکان دهنده نیز هست. طبقهبندی عمومی فوق، مطلق و نهایی نیست اما حداقل گویای این مطلب است که ژورنالیسم تلویزیونی حائز قالبهای گوناگون و متنوعی است که برخی پرسابقه و برخی نو، برخی تبدیلی و بعضی ترکیبیاند.
رایجترین قالب صوری در ژورنالیسم تلویزیونی همچنان برنامههای خبری سنتی مفروضات از پیش خوانده شده تلقی میگردند: همان هوای فرهنگیای که ما تنفس میکنیم. تحلیلهای روایت شناختی و کلامی (بدیعی) به عمل آمده از ژورنالیسم ویژگیهای ساختاری خاصی آشکار میسازند. این ویژگیها عمیقاً ریشه در فرهنگی بیان ناپذیر و آمیخته به تصورات ذهنی بودند که ادراک انسان را از رویدادها و کنشهای روی داده در جهان و حتی ادراک اسنان را از رونماییهای آن رویدادها در ژورنالیسم رقم میزند.
اخلاق و گفتگو
کانت کنشهای انسانی را به سه دسته شناختی، اخلاقی، و زیباییشناختی تقسیم کرده است. براساس این طبقهبندی، جالب است بدانیم که در تحقیقات رسانهای از گروه دوم یعنی بعد اخلاقی کنشهای انسانی غفلت گردیده است.
مسائل شناختی مرتبط با اطلاعرسانی و ایدئولوژی، جستارهای زیباییشناختی مرتبط با بازنمایی و لذت و سایر موضوعات مشابه در این تحقیقات جایگاه خاص خود را داشتهاند اما به ابعاد اخلاقی کنشهای ارتباطی رسانهها توجه چندانی مبذول نشده است. در اینجا منظور ارزشهای اخلاقی به نمایش درآمده یا تبلیغ شده در برنامههای داستانی تلویزیون یا «دهشت اخلاقی» ناشی از برخی برنامههای پخش شده نیست، موضوعات اخیر ما را به بررسی آثار و نتایج نمایش رفتار جنسی، خشونت و قهرمانسازی از برخی شخصیتهای داستانی (با سبک زندگی خاص خود) در اقشار مختلف بینندگان تلویزیونی سوق میدهد که خود سابقه دیرینهای در تحقیقات رسانهای داشته است.
آنچه که در اینجا مد نظر ماست، «واکنش اخلاقی» بینندگان از منظر بعد عمل گرایانه ارتباطات تلویزیونی است. این واکنش نیز چیزی نیست جز معناسازی بینندگان در لایه هنجاری ذهنشان به ویژه به شیوهای تأملی و تفکری که ذهنیت اخلاقی و کنش ذهنی بالقوه آنان را در آن فرایند معناسازی درگیر میکند.
معضل عمومی و خصوصی
جریان سرمایه به ویژه در قلمروی اجتماعی – فرهنگی اندیشه و تصویر فرایندهای فراملی سازی، تکثرگرایی در هویتها و عوالم صغیر اجتماعی تجزیه روابط اجتماعی، و بعد نمایشی محیط نشانه شناختی و روابط مصرف گرایانه ناشی از آن همگی مفهوم گستره عمومی را به یک معضل تبدیل میکنند. هابرماس خود از دریچه نظری اواخر دهه 1950 و اوایل دهه 1960 و با زبانی نسبتاً متفاوت حین تاویل انحطاط گستره عمومی بورژوایی به برخی از این مضامین اشاره کرد. در تحلیل وی گستره عمومی یک پدیده مشخص تاریخی بود که درون جامعه بورژوایی ظهور مییافت اما او در پایا اثرش با عنوان نظریه کنش ارتباطی صریحاً از نقد فرهنگ توده به سبک مکتب فرانکفورت که در اثر دیگر وی با عنوان تغییر ساختاری گستره عمومی تاثیرگذار بود، فاصله میگیرد. وی مینویسد براساس آخرین گرایش نظریش نسبت به این فرضیه بدبین میشویم که نفس گستره عمومی در جوامع عصر ما بعد لیبرالیسم از میان رفته است. (Habermas, 1987: 389)
گرچه تاریخ، جامعه بورژوایی اولیه و گستره عمومی آن را پشت سر گذاشته هنوز میتوانیم با مقوله گستره عمومی به شکل ژنریک برخورد کنیم و به بررسی این موضوع بپردازیم که سازندهترین شیوه فهم این مقوله برای دوران معاصر کدام است. برای نیل به این مقصود لازم است با عمق بیشتری در مفاهیم عمومیت و خصوصیت تامل کنیم و ببینیم که چه روندهایی رابطه بین این دو مقوله را تحت شرایط کنونی رقم زدهاند.
تمایز بین عمومیت و خصوصیت در حوزه فضاها و کنشهای اجتماعی و انواع گفتمانها تمایزی پیچیده است و تاریخچهای طولانی در حوزههای نظری مختلف دارد. هر کوششی برای نیل به یک دیدگاه مشخص درباره رسانههای گروهی و گستره عمومی باید پیامدهای کلانتر ماهیتهای عمومی و خصوصی را نیز در نظر داشته باشد. باید به خاطر داشته باشیم که تمایز بین این دو مقوله در طول تاریخ در حال تحول و تکامل بوده است. این تحول تکاملی را نیز باید محصول کنشهای گفتمانی در زندگی روزمره و ساختارهای عمدهتر کلان - نهادی تلقی کرد. این تحول هم از شرایط سیاسی اقتصادی و حقوقی و هم از کنشهای اجتماعی - فرهنگی سرچشه میگیرد. در عین حال تمایز بین دو مقوله عمومیت و خصوصیت هرگز دارای مرزبندی کاملاً مشخصی نیست همواره زیر و بمهایی دارد و در مقاطعی مورد اختلاف نظر دانشمندان است.
اندیشمندان قرن هجدهم کوشیدند بر بینشی از جامعه مدنی دست یابند که ارتباط بین فرد و جامعه ین حیات عمومی و حیات خصوصی را روشن سازد، به بیان دیگر مسائلی را پاسخ دهد که امروز نیز همچنان حائز اهمیتند. در آن دوران که آغاز عصر مدرن بود، پاسخهای ارائه شده همگی بر عواطف ذاتی بشر و احساسات اخلاقی او اتکا داشتند، مفاهیمی که در آثار هگل و مارکس، با بی مهری مواجه بودند. در فلسفه سیاسی لیبرال، مفهوم جامعه مدنی براساس اندیشه فرد مستقل که به دنبال منافع خویش است تعریف شد، اما این تعریف همچنان با این اشکال رو به روست که چگونه فرد را میتوان به متن جامعهای یکپارچه و همگن پیوند داد.
اصطلاح جامعه مدنی همچنان در محافل گوناگون بر سر زبانهاست و در سالهای اخیر حتی با نوعی تجدید حیات نیز روبرو بوده است. ما در اروپای شرقی و مرکزی پیش از سقوط کمونیسم شاهد ظهور مجدد این اصل در میان مخالفان نظامهای سیاسی حاکم بر آن دیار به عنوان یک آرمان سیاسی بودیم، گرچه سلیگمن (1993) معتقد است این مفهوم در آن مقطع مترادفی خنثی برای مفهوم عمومی مردم سالاری گرفته میشد و عاری از ارزش تحلیلی بود. خود عبارت مردم سالاری نیز که در شعارهایی نظیر مردم سالاری متعلق به خلق به کار رفته در سیر تجربه تاریخی بسیار مخدوش شده است.
گلنر (1994) در تأملی تلخ بر جامعه مدنی در اروپای شرقی بعد از فروپاشی کمونیسم در این موضوع تردید دارد که شرایطی تاریخی و فرهنگی از جمله عادات و نگرشهای خاص مردم سالاری لیبرال پس از دههها حاکمیت استبدای و فقدان تجربه اقتصاد بازار در این کشورها برای استقرار جامعه مدنی از قوام کافی برخوردار باشند. حتی در غرب نیز علاقه مندیهای تازهای به مفهوم جامعه مدنی ابراز میشود. در حالی که توسعه مفهومی و نظری جامعه مدنی به نوبه خود حائز اهمیت است نباید از این حقیقت غافل شویم که هر جامعهای دارای تاریخچه خاصی از تکوین مفهوم جامعه مدنی است که آن نیز خود متاثر از شرایط ویژه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی حاکم بر آن جامعه است.
ساختارگرایی
ساختارگرایی بر معرفت مشترک به عنوان نقطه مقابل افکار عمومی تاکید میورزد: معرفت مشترک یعنی محتوا و نحوه تفکر مردم درباره مسائل عمومی، حال آنکه افکار عمومی یعنی عقایدی با تعریف محدود که تابعی است از میزان جذابیت منبع انتشار آن عقاید و به یک موضوع یا نامزد انتخاباتی خاص محدود میشود. استفاده از واژه معرفت به جای واژه افکار یا عقاید بر ضرورت ساماندهی به اطلاعات در قالب ساختارهای معنیدار تاکید میکند. عبارت معرفت مشترک تاکید بر این نکته را نشان میدهد که ساختاربندی و سامان دهی به اطلاعات به هر فرد منحصر نمیشود بلکه در پدیدهای فرهنگی به نام دیدگاههای مشترک تحقق پیدا میکند.
بارقههای امید
بازنماییهای مردم سالار؟
اگر خواسته باشیم به موضوعی بازگردیم که در ابتدای اثر حاضر آن را مطرح ساختیم، باید تکرار کنیم که ماهیت مردم سالار گستره عمومی را نمیتوان بدیهی شمرد، بلکه باید مداوماً برای کسب آن ماهیت کوشید. گستره عمومی مجموعهای ظریف، متکثر و متغیر از فضاها و کنشهای اجتماعی است که مرزهایش همواره قابل گذر و بنابراین به طور بالقوه قابل تجدید و احیا هستند.
تلویزیون در جایگاه خود
همانطور که در فصل چهارم بحث شد، تحت شرایط نظام سرمایه داری در اواخر عصر مدرنیته تقابلات اجتماعی که به وضوح از سرمایه داری صنعتی دوران گذشته قابل تشخیص است به دلیل قرار گرفتن در کنار پیشرفتهای اجتماعی معاصر، بیش از پیش گیج کننده و بهت انگیز شدهاند تخریب اجتماعی در برابر بصیرتهای آرمان شهری نقاط آرام و ثروتمند در برابر مناطق وحشی عنان گسیخته، کثرت گرایی و تجزیه روابط اجتماعی در برابر صورتهای جدید هویت جمعی تلاشی فرهنگ طبقاتی و یکپارچگی محلی در برابر نهضتهای نوین اجتماعی محیط نشانه شناختی کره زمین را با تصاویری از رستگاری مصرف گرایانه مملو ساخته و از سوی دیگر جمعیتهای عظیم انسانی از مشارکت محروم مانده و گروهها و افراد فراوان دیگری تصاویر رایج رضایت و رستگاری را نفی کرده و مورد سوال قرار دادهاند. یکی از ویژگیهای منفی عمده مصرف گرایی به عنوان یک مولفه عقیدتی آن است که در برابر هویتها و کنشهای جمعی رنگ میبازد: راه حلها همیشه فردی باقی میمانند بنابراین تنش بین مصرف کننده و شهروند از منظر دو هویت متمایز انسانی همچنان تنشی بنیادین خواهد بود. ناسازگاری و تقابل بین این دو هویت در پرتو بحران دولت رفاهی و تبلیغ سیاسی مولفههای بازار به عنوان زمینههای ایدئولوژیک روابط اجتماعی بیش از پیش مرئی و ملموس گشته است. هر دستاوردی در راستای ایجاد هویت شهروندی تا حد زیادی به قیمت افول هویتهای مصرف گرایانه تمام خواهد شد.
تلویزیون در این عصر اواخر مدرن به شکل یک صنعت به شکل تولید کننده خستگی ناپذیر گفتمانهای دیداری - شنیداری که موقعیتی محوری در محیط نشانه شناختی دارند، عمل میکند. تلویزیون در قالب یک صنعت مجبور است اهداف به حداکثررسانی مخاطب و سود اقتصادی را تعقیب کند نیز این رسانه ابزار اصلی فرهنگ مصرفی است. با اینکه تلویزیون رسانه برتر در گستره عمومی است، بی تردید هدف اصلیش خلق گستره عمومی نیست و البته منطق نهادین این رسانه نقشی را که باید در گستره عمومی ایفا کند، تعیین مینماید.
همان طور که شاید تاکنون روشن شده باشد، هیچ جاده منتهی به اطلاعات یا نقد بازنمایانه وجود ندارد که از قلمروی عاطفه و امور غیرعقلانی (با ضد عقلانی خلط نشود) عبور نکند. این عبور بسته به روش ارتباطی مورد نظر میتواند گذرا یا عمیق و آهسته باشد اما به هر حال هر چه که باشد در سطح نظری ما را به حوزه ضمیر ناخودآگاه رهنمون میشود. ضمیر ناخودآگاه با نظامهای غیرعقلانی و نمایشی تولید معنا در محیط نشانه شناختی ما از جمله تلویزیون ارتباط پیدا میکند. ویژگیهای بدیعی اسطورهای، روایی و نمادین موجود در روشهای ارتباطی ژورنالیسم تلویزیونی قابل حذف نیستند و نباید هم حذف شوند اما اینکه ویژگیهای مزبور چگونه مورد استفاده قرار میگیرند مسئله دیگری است.
شهروندان و سیاست
در فصل اول این کتاب گفتیم تقسیم بندی مفهومی گستره عمومی به چهار بعد متمایز تحلیل این پدیده را آسانتر خواهد ساخت. این ابعاد عبارت بودند از بازنمایی رسانهای، نهادهای رسانهای، ساختار اجتماعی و تعامل اجتماعی – فرهنگی. سپس افزودیم که بعد ساختار اجتماعی گستره عمومی با ویژگیهای ساختاری جامعه به طور اعم تلفیق میشود حال آنکه ویژگیهای اخیر به نوبه خود به طرق مختلف بر سایر ابعاد گستره عمومی تاثیر میگذارند.
در تایید تعریف هابرماس و دیویی از مفهوم عموم بر جز حیاتی تعامل تاکید ورزیدیم: بدون برقراری مباحثه میان شهروندان مقوله عموم بی معنی میگردد. ابعاد فضایی، گفتمانی و اجتماعی این نوع تعامل را برشمردیم و اشاره کردیم که این ابعاد نیز میتوانند از بی ثباتیهای مدرنیته تاثیرات بی شمار اغلب منفی بپذیرند.
کنش جمعی از دیرباز با واکنشهای منفی روبرو بوده است، از زمان انتشار اولین پژوهشهایی که در زمینه روان شناسی توده صورت پذیرفتند از این نوع کنش همواره تصویری ضد عقلانی ترسیم شده است. از سوی دیگر در جامعه شناسی کارگردگرایانه کنش جمعی نمودی از تنش اجتماعی قلمداد میگردد مشکلی که باید برای نیل به نظامی همگنتر، آن را مرتفع ساخت. اخیراً به ویژه در ایالات متحده آمریکا جنبشهای اجتماعی نوع خاصی از کنش جمعی تعبیر شدهاند که در تلاشی عقلانی میکوشند با استفاده از اندیشه راهبردی موجب بروز تحول و تغییر شوند. دیدگاه دیگری که عمدتاً منشا اروپایی دارد، با دیدگاه فوق در رقابت است. مطابق با این دیدگاه، مقولاتی همچون هویت جمعی و نقش فرهنگ در تشکیل اجتماعهای تصور شده ارزشهای مشترک، سبکهای زندگی و اهداف سیاسی و نیز کنش اجتماعی به طور اعم مبنای جامعهاند.
انواع خودآگاهی که در جنبشهای اجتماعی به صراحت ابراز میگردند در شکلدهی به جوامع مدرن نقش حیاتی پیدا میکنند. این خود آگاهیها، فضاهای عمومی برای ابراز اندیشههای نو فعال شدن عاملان نوظهور، خلق اندیشههای جدید فراهم میآورند و در یک کلام پروژههای فکری نوینی را ایجاد و مطرح میکنند. کنش شناختی جنبشهای اجتماعی منبعی مهم و فراموش شده برای نوآوری اجتماعی است.
یکی از تعاریف گستره عمومی که میتواند آن را پویاتر و تاثیرگذارتر سازد بر پذیرفتن تمایزی تحلیلی متکی است بین آنچه که من حوزه بارز و حوزه مخالف نامیدهام. این تمایز حائز اهمیت شواهد تجربی کافی نیز هست زیرا آثار وجودی هر دو حوزه مزبور در جامعه غربی کاملاً به چشم میخورد، لیکن تحلیل نظری چندانی روی آنها صورت نگرفته است. در این افتراق کارکردی حوزه بارز به آن عرصهای گفته میشود که در پی فراگیر شدن و سایه افکنی است. در این حوزه است که با تکاپوی رسانههای ذی سلطه مواجه میشویم، رسانههایی که در شرایط آرمانی اطلاعات، مباحثات و نظراتی را در اختیار تمام اعضای جامعه میگذارند. این کار از طریق انواع رسانهها، قالبهای صوری، شیوههای بازنمایی ضمن توجه به گسستگی اجتماعی – فرهنگی جامعه صورت میپذیرد.
قابلیتها و تاثیرگذاری حوزه مخالف را باید با مقداری واقع گرایی بررسی کرد. امروزه این حوزه هنوز در مراحل اول رشد خود به سر میبرد و نیازمند تغذیه فراوانی است در دراز مدت باید آن را با جزئی حیاتی از گستره عمومی به شمار آوریم. گستره عمومی با دو حوزهای که داراست نباید یک آرمان تحقق یافته تلقی شود بلکه همچنان یک هدف سیاسی به دست نیامده است و از مردم سالارسازی مضاعف جامعه مدنی و دولت جداییپذیر نیست.